خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

April 4, 2002


من خيلی زنجه موره کردم اينجا خودم اينو می دونم. خيلی از غم و غصه هام گفتم اينجا. اينم می دونم. اما يه چيزی رو انگاری هيچوقت نگفتم. انگاری يادم رفته بود بگم که من با وجود تمام اون سختيا و غمهايی که اينجا ازشون حرف زدم، وبا وجود همه اونهايی که اينجا هيچ وقت ازشون حرفی نزدم بازم خيلی موقعها احساس می کنم که"خوشبختم". خيلی روزا از ته دل احساس خوشبختی می کنم. خيلی روزا وقتی ميرم تو تنهايی خودم (بعد از اينکه مثلا گريه هامو کردم) احساس می کنم که خوشبختم. برای خوشبختيم خيلی دليلای کوچيکی دارم. نمی دونم شايدم بزرگ باشن. شايدم احمقانه باشن. می دونين بعضی اوقات عذاب وجدان می گيرم که با وجود اينهمه چيزای افتضاحی که تو دنيا وجود داره بازم اين احساس بهم دست می ده. اما اين احساس از هر چيز ديگه ای قويتر بوده. می دونين وقتی که می بينم دوستايی دارم که اينقدر ماهن، وقتی می بينم دور و برم اينهمه عشق هست، وقتی می بينم با تمام دودره بازيهايی که سرم اومده بازم می تونم عاشق بشم، وقتی می بينم با تمام سختيهايی که کشيدم بازم می تونم "نه" بگم، وقتی هوا خيلی خوبه و با وجود اينکه ده ساله شمال نرفتم می تونم اينجا هوای شمال رو حس کنم، وقتی که می تونم کار کنم، چيز ياد بدم، وقتی شاگردام برام عيدی می خرن، وقتی قبض تلفنهام زياد مياد، آره وقتی همه اين اتفاقها می افته احساس می کنم چقدر خوشبختم. وقتی می تونم فکر کنم (هر چند که خيلی سخته و به قول پينک فلويديش يا نمی دونم شايد هم خودم "کاش فکر نمی کرديم") وقتی می بينم آدمهايی هستن که به من فکر کنن، وقتی خيلی چيزا رو می فهمم، وقتی می تونم از ديدن يه گل کوچولو تو کوهستان يا يه حيوون احمق (تنبل دو انگشتی) تو تلويزيون به وجد بيام، احساس می کنم که چقدر خوشبختم. دلم امشب خيلی گرفته، به خاطر خيلی چيزا، اون دو نفری که دلم به خاطرشون گرفته خودشون می دونن. خيلی امشب گريه کردم، مثل هميشه (آخرش کارخونه آبغوره گيری باز می کنم!) ولی تمام اين دل گرفتگيها باعث نمی شه که تو خوشبخت بودن خودم شک کنم. دلم می خواست يه ذره از اين احساسم رو به اونها هم انتقال بدم. نمی دونم اصلا بهش احتياج دارن يا نه. ولی خيلی احساس خوبيه. يه جور احساس بی نيازی از هر چی که اون بيرونه. می دونين يه دنيايی ساختم تو وجود خودم که باهاش حال می کنم. يه دنيايی که هر اتفاقی هم بيفته باز اون تو در امانم. خيلی موقعها وقتی بيرون اين دنيا يه چيزی داره مثل پتک رو کلم می کوبه چشمام رو می بندم و می رم تو دنيای خودم. خودممو افکارم و دفترم و بعضی اوقات هم نت پد کامپيوتر. سعی می کنم يا هدفون بذارم يا صدای نوار رو اونقدر زياد کنم که صداهای بيرون و صدای اون پتک هارو نشنوم. خيلی وقتها وقتی از بيرون خسته و کوفته ميام و انگاری از ميدون جنگ بر گشتم می رم تو اون دنيای خودم. اونجا يه جورايی از دنيای بيرون جدام. اونجا احساس می کنم به قول سهراب: "هر کجا هستم باشم، /آسمان مال من است./ پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است."



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage