خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

April 04, 2002


داشت برام با پيانو "پاييز طلايی" می زد. خوب منم براش نوشتم. خودش خواست. و تورا صدا زدم، تو را که دوری، خيلی دور. و تورا فرياد کردم، تو که نمی شناسی مرا، خورشيد را. دستهايم، دستهايت را صدا زدند. سينه هايم، آغوش گرمت را، و احساسم، رنگ نقره ای احساست را. انگار همين ديروز بود، انگار همين ديروز بود که گفتم "نه"، هرگز. خورشيد ديگر يک زن نيست. انگار همين ديروز بود که دريچه دلم را بستم. گفتم: خورشيد ديگر يک درخت است، بی بر، بی احساس. اما، انگار، لحظه ای پيش چيزی مرا صدا زد، چيزی در دلم لرزيد. انگار، لحظه ای پيش، خورشيد تو را صدا کرد. شنيدی؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران