« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
April 04, 2002
وقتی که قلبت داره چند تا تيکه می شه ديگه نوشتن هم فايده ای نداره. وقتی يه نفر چند روز دير می کنه، ديگه نوشتن فايده ای نداره، وقتی که کلی اشتباهی می گيری و به جای يه آدم واقعی به يه آ دم ديگه که همه چيش غير واقعيه دل می بندی، ديگه نوشتن فايده نداره. آره انگاری همين چند روز پيش خورشيد عاشق شد. بعد يه دفعه يه چيزی از اون بالا محکم خورد تو کلشو فهميد چه اشتباهی کرده. ولی آخه مگه می شه به يه نفر بگن اشتباهی عاشق شدی؟ نذاشتم هيچ کس بفهمه! هيچ کس هيچ کس نفهميد. خودم بودم و دنيای خودم. حالا همه چيز تموم شده. حالا منم و اون دنيايی که هميشه توش تنهام با خودم. من هميشه تو اون دنيا احساس خوشبختی می کنم. شايد يه روزی از اون دنيام برات گفتم. شايد رازشو به تو هم گفتم. شايد بهت گفتم که چرا با وجود همه اون چيزا بازم احساس خوشبختی می کنم. شايد بهت گفتم که وقتی چشامو می بندم چه احساسی دارم. شايد بهت گفتم چه جوری پرواز می کنم وقتی چشامو می بندم. چه جوری می رم يه جايی که دست هيچ کس بهم نمی رسه. هيچ کس. حتی اون. شايد بهت گفتم که چه جوری رفتم تو اون دنيا و فراموشش کردم.
|