« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 24, 2002
يه خونه بزرگه تو پامنار. اندرونی بيرونی داره. مطبخ داره. وسط خونه يه حياط گنده با حوض داره. بچه که بوديم اونقدر اونجا می پريديم بالا پايين که حد نداشت. صد ساله که اين خونه حسينيه است. مال يکی از فاميلهامونه. بهش می گفتن عمه قمر.الان عمه چند ساله که فوت شده. بعد از اينکه اون مرد روضه ديگه مثل سابقش نيست. ولی خوب هيچ کس جرات نداره روضه رو به هم بزنه. می گن خيلی حاجت می ده. مامانم می گه 30 سال پيش که دکترا بهش گفته بودن سرطان داره و 6 ماه ديگه زنده نيست می ره انگليس. تو انگليس شب قبل از معاينه پزشکيش عاشورا بوده. می ره حسينيه پاکستانيها و تا صبح گريه و عزاداری می کنه. بعد مياد هتل و خوابش می بره. تو خواب يه نفر از اين حضرتهارو می بينه که دست رو سرش می کشه و می گه تو هيچ چيت نيست و 2 تا پرچم بهش می ده. مامانم هم از خواب پا می شه و برای اين حسينيه نذر 2 تا پرچم و يه گوسفند می کنه که حالش خوب شه. آخه اون موقع خواهرم 3 سالش بوده. مامانم می گه فقط به خاطر خواهرت می خواستم زنده بمونم. خلاصه وقتی می ره فرداش چکاپ بهش می کن هيچ چيزيت نيست و سالم سالمی. حتی می تونی از دکترهای ايرونيت شکايت کنی. خلاصه از اون موقع مامان من هر سال يه گوسفند تو اين حسينيه می کشه. همه هم می گن بدجوری حاجت می ده. وقتی که بچه بودم حسينيه رو خيلی دوست داشتم. بازيهای بچه گونه. يه بار سر پسر داييم اونجا شيکست از بس شيطونی کرديم. می رفتيم سراغ ماهيهای حوض و اذيتشون می کرديم. يه کلفت داشتن که شلنگ آب رو باز می کرد و مارو خيس می کرد که از حوض دور بشيم. ما هم از رو نمی رفتيم. بزرگتر که شدم کم کم شروع کردم به معجزه اين خونه اعتقاد پيدا کردن. روزهای عاشورا و تاسوعا می رفتم روضه. با هر بدبختی بود چادر سرم می کردم. گريه می کردم. سعی می کردم يه حالت روحانی پيدا کنم. و فکر می کردم بايد همش گريه کنم و حاجت بخوام.
حالا دو سه ساله که موضوع فرق کرده. هر کاری می کنم نمی تونم معجزه اين خونه رو باور کنم. هر کاری می کنم نمی تونم هيچ حالت روحانی تو خودم به وجود بيارم. هر کاری می کنم نمی تونم گريه کنم. اينهمه آدم اينجوری عاشقانه تو محرم عذاداری می کنن. من نمی تونم درکشون کنم. حتی 4 سال پيش خودم رو هم نمی تونم درک کنم. من از 8 سالگی نماز می خوندم تا 2 سال پيش. تمام اين مدت هم سعی می کردم برای نماز خوندنم، برای حقانيت دين اسلام، برای درستی همه اون حرفايی که تو کتابها و رساله ها گفته شده يه توجيهی پيدا کنم. اما الان ديگه نمی تونم. يه دفعه زدم زير همه چيز. احساس می کنم فقط خودمو گول می زدم و ديگه نمی تونم بيشتر از اين گول بخورم. قصه دين برای من قصه لباس اون پادشاهه است که دو تا خياط اومدن براش دوختن و گفتن هر کی نتونه ببينه يعنی اينکه يه چيزيش می شه. بعد پادشاه رو لخت فرستادن بيرون و همه هم از ترسشون گفتن به به چه لباس قشنگيه. تا اينکه يه بچه اون وسط گفت اه! اين پادشاه چرا لخته! خلاصه من هم فکر می کنم اين پادشاه دين هم بدجوری لخته. هر کاری هم می کنم و سعی می کنم به چشام فشار بيارم که يه لباسی تنش ببينم نمی تونم. ديگه حتی يه رکعت نماز هم نمی تونم بخونم. نمی دونم شايد همش تقصير اون استاد ادبيات فارسيمون بود که يه ترم پنبه هر چی دين و ايمون بود رو برامون زد و بهمون ثابت کرد که کلی از آداب و قوانين اسلام از آداب و سنن ايرونيهای پيش از اسلام گرفته شده. مثل عادت به 5 بار نيايش خدا در روز توسط ايرانيان باستان. مثل سفره های مثلا ابولفضل و غيره که ريشه در بزرگداشت ميترا داشته. مثل محرم و مراسم سوگ سياوش. نمی دونم شايد تقصير اينهمه کثافت کاريه که به اسم دين ديدم و هيچ معجزه ای هم نشده که اين کثافت کاريها رو از بين ببره يا جلوش رو بگيره. نمی دونم شايد اونقدر مادی شدم که مفاهيم متافيزيکی مثل معجزه و اين جور حرفا تو کتم نمی ره. نمی دونم شايد اونقدر همه چيز لوث شده که قاطی کردم چی درسته چی غلطه. شايدم اونقدر دلم سيا شده و زندگيم شولوغ که راحت اين چيزا رو نمی پذيرم.
نمی دونم. هيچی نمی دونم. تو يه خلا فکری افتادم که هيچ چيز ارضاش نمی کنه. نمی دونم چرا اينقدر تازگيها دنبال يه آيين و مسلکی هستم که خودم رو بهش آويزون کنم. نمی دونم چرا دلم می خواد به يه چيزی تکيه کنم. فکر کنم دارم تنبل می شم و از گشتن خسته شدم. نمی دونم. شايد.
|