خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 23, 2002


امروز باز يکی ديگه از فاميلهامون رو پيدا کردم! آخه اين خونواده پدری من ماجراها داره. بابا بزرگ من نوه نتيجه يکی از اين شاههای قاجار بوده که قربونش برم خيلی خوش اشتها بوده و تا تونسته بوده زن گرفته. اين بابا بزرگ مام خوب حسابی به آبا و اجدادش رفته بوده. يه پنج شيش تا زنی گرفته بوده تو زندگيش. حالا هر سال ما يه فاميلمون رو برای اولين بار می بينيم. چند سال پيش يه عمو پيدا کردم تو کانادا و من عمو نديده کلی ذوق کردم. با وجود اينکه هنوز همديگرو نديديم خيلی با هم رفيق شديم و نامه نگاری می کنيم. جالبه که بابام زياد حال و حوصله شو نداره و عموم با من بيشتر جوره تا بابام. پارسال يه عموی ديگه ام بعد از 40 سال اومد ايرون. البته اين يکی رو بابام ديده بود قبلا و با هم خوبن! حالا امسال دخترش برای اولين بار اومده ايرون. مامانش ايتالياييه و فارسی هم بلد نيست. با هم انگليسی حرف می زديم ولی اونقده گل بود. اونقده گل بود. يه دختر ساده با يه لباس خيلی ساده، بدون يه ذره آرايش. همه خونه دختر عمه ام جمع شده بوديم. دختر عمه ام اينا خيلی وضعشون خوبه و از اون خونه رويايی ها دارن. اين دختر عمو ايتالياييم بيچاره فکر کرده بود همه تو ايرون وضعشون اينطوريه! داشت توضيح می داد که شماها اوضاعتون اينجا خيلی خوبه. ما تو رم يه آپارتمان خيلی کوچيک داريم. که من براش توضيح دادم حسابی که خانوم خواب ديدی خير باشه که اوضاع مردم همه اينطوری باشه! يه سری چيزا براش توضيح دادم که گوشی دستش بياد چه مملکت گل و بلبلی داريم. بعد بحث زياد بودن تعداد فک و فاميلها و اشتهای پدر بزرگ جان شد. اين زن آخر بابا بزرگم هر چی مال و املاک داشت کشيد بالا وگرنه الان من اينجا نبودم که! احتمالا تو جزاير هاوايی می شستم وبلاگ می نوشتم!(بين خودمون بهش می گيم وبلاگ نوشتن! ;) ) بعد شوهر دختر عموم رو گذاشتيم سر کار. شوهرش ايتالياييه و به خوبی دختر عموم انگليسی نمی فهمه. يه ساعت نشستم مخش رو زدم که آره زنت پرنسسه و از اينجور حرفا. بيچاره اولش چشاش چهارتا شده بود. بعد يواش يواش فهميد چی می گم و اون رگ آبادانی ايتالياييش گل کرد و گفت منم شاهم و از اينجور حرفا. يه خورده قربون صدقه مالدينی رفتيم و دختر عموم کاملا درکم کرد چرا من از فوتبال ايتاليا (بخونيد فوتبالر های اايتاليايپی) اينقدر خوشم مياد. ولی شوهرش يه جوری بود. ساده بود. ديدين وقتی خارجيهل ميان ايرون به نظر ما اچقدر پپه و ساده ميان؟! اخر سر هم بيچاره از رو سادگيش منو دعوت کرد ايتاليا. نمی دونه دختر عموی زنش پاش برسه ايتاليا ديگه بيرون کردنش کار حضرت فيله! يه خانومی هم باهاشون بود که از اون کمونيستهای قديم بوده. يه سری خاطراتش رو تعريف کرد. اينکه چقدر شور داشتن، چقدر به آرمانهاشون اعتقاد داشتن و بعد چه جوری اين جنبش به خاطر خودخواهی و قدرت طلبی بعضيها منحرف و بعدش هم متلاشی شد. برام تعريف کرد که چقدر ديدن تضاد بين برلين غربی و شرقی تو متزلزل شدن پايه های اعتقاديش تاثير داشته. و برام گفت که اگه زمان به عقب بر گرده ديگه دورو بر سياست نمی ره. برام تعريف کرد اون زمان دانشجوييشون که خارج بوده تمام درو ديوار اتاقش پوستر لنين و چگوارا و ... بوده. بعد يکی از فاميلهاشون که اهل اين چيزها نبود يه بار می ره اونجا و اين عکسهارو می بينه و ازش می پرسه اينا برات پول می فرستن که عکسشون رو زدی رو ديوار؟ اينم کلی آتيشی می شه و عصبانی که نخيرم اينها رهبران آرمانی ما هستن و از اينجور حرفا. بعد فاميلشون می پرسه خوب پس کی برات پول می فرسته. اينم می گه بابام. بعد فاميله می گه خوب پس عکسش کو؟! خلاصه خيلی آدم جالبی بود. خاطراتش رو که تعريف می کرد چشاش برق می زد. می تونم تصور کنم چقدر اون موقعها در عين سختی بهش خوش گذشته. خيلی خوبه که آدم يه آرمانی داشته باشه، بهش از ته دل اعتقاد داشته باشه و براش تلاش کنه. می گفت اون زمان (حدودای 1966) اصلا يه جوی بود که اکثر ماها به اين چيزا کشيده می شديم، شور و شوق و حتما عشقهای پنهانی. الان من هرچی فکرشو می کنم می بينم هيچ خط مشی فکری و يا گروه سياسی نيست که بتونم از ته دل بهش اعتقاد داشته باشم. همه چيز به نظر دروغی مياد. اصلا يه حالت پارانويا پيدا کردم نسبت به سياست. حتی چهره های محبوب زندگيم هم برام شدن علامت سوال. همش می گم نکنه فلانی با فلانی ارتباط داره، فلان قدرت پشتشونه ، اين کارايی که می کنن فيلمشونه و .... احساس می کنم هر جور حکومت و طرز فکری که روی مملکت ما حاکم شه بازهم تو وضعيت مملکتمون فرقی نکنه. احساس می کنم هر کی بياد فقط می خواد يه کلاهی از اين نمد برای خودش بسازه. داشتم فکر می کردم مثلا انقلاب شه و ملت اين آخوندارو بفرستن برن. کی می خواد جاشون رو بگيره؟ عين همون موقع می شه که ملت شاه رو فرستادن رفت. خوب شاه بد بود، پول ملت رو می کشيد بالا و خيلی چيزهای ديگه (من خيلی درست نمی دونم ايرادهای شاه چی بود. برای من همين که شاه بود خودش يه ايراد بود چون من با نظام سلطنتی مشکل دارم) ولی ملت فکر نکرد که خوب کی جای شاه بياد که از اون بدتر نباشه و بهتر باشه؟ من نمی دونم اون دوران چی گذشت. من در دورانی که بذر انقلاب پاشيده شد هنوز توی ميوه ها بودم و توسط پدرم خورده نشده بودم. وقتی انقلاب شد مشغول خيس کردن جام تو قنداقم بودم. اما خيلی دلم می خواد بدونم پدر و مادر های ما که در برابر ما بچه های قنداقی و بقيه بچه هايی که اون موقع هنوزتو ميوه ها بودن مسوليت داشتن چرا اينکارو کردن. چرا مسير انقلاب به اين راه کشيده شد؟ چرا الان ماها بايد اينقدر از زندگيمون ناراضی باشيم و برای بديهی ترين حق و حقوقمون دهنمون صاف شه؟ چرا خيلی از آدمهای اين مملکت به خاطر برخوردارشدن از حداقل شرايط انسانی زندگی مجبورن غم دوری از عزيزترين کسانشون رو به جون بخرن و برن؟ چرا ما نبايد تو مملکت خودمون جايی که زبون خودمون رو می فهمن بتونيم زندگی کنيم؟ می شه کسی جواب منو بده؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران