خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 17, 2002


گاهی اوقات فکر می کنم هيچی مثل ديدن يه دوست قديمی آدم رو شاد نمی کنه. يه روز سخت و وحشتناک داشتی مثل خيلی ديگه از روزهات. سردته و داره بارون مياد. حال و حوصله نداری. يه کارايی کردی که هنوز خودت نمی دونی درست بوده يا نه. هنوز گيج و منگی. بعد يه دوست قديمی بهت زنگ می زنه و بدون اينکه کدورتهای گذشته رو به يادت بياره باهات حرف می زنه. بعد مياد دنبالت و می رسوندت. ديگه اصلا سردت نيست. نوارابی گوش ميدين و بارون ميادو خوراکی می خورين و به احمق بازيهای همديگه می خندين. وقتی ميره خوراکی بخره در ماشين رو از تو قفل می کنی که يه دفعه کسی نياد دزدی. بعد ميادش، سوييچ تو ماشينه. تو زورت نمی رسه در رو باز کنی. هر چی بهت می گه چيکار کن نمی فهمی. می خندين و آخر از دوقدميت با موبايل زنگ می زنه که به توی خنگ بگه چه جوری با دزد گير در رو باز کنی. غش غش می خندين. انگار نه انگار که بهت گفته بوده اين دوستی تموم شده. انگار نه انگار که اونقدر آزارش دادی. چقدر ديدن اين دوست خوب بود. چقدر دلم برای "هات چاکلت" تنگ شده . چقدر خوبه که آدم به جای بعضی قرتی بازيهای مسخره عيد دلش رو تازه کنه.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران