« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 16, 2002
يه دختريه به اسم "ماه پيشونی" که برای من بعضی اوقات ايميل می زنه. نمی دونم چرا وبلاگ درست نمی کنه. خيلی بهش گفتم. اما هميشه می گه نه. بعضی از حرفايی که می زنه واقعا حرف دل من هم هست. اين دفعه ازش خواهش کردم بذاره اين ايميلشو بذارم تو وبلاگم. فقط اين توضيح رو حتما بايد بدم که ايميلش به پينگليش بود. من وقتی به يونيکد تبديلش کردم يه خورده اديتش کردم.
***
"...نمی دونم اسمشو چی بذارم. سقوط بود، خواستن بود، عروج بود. نمی دونم. اما هر چی که بود بالاخره اتفاق افتاد. يه روزی بايد اتفاق می افتاد. از اولش هم می دونستم. از اولش هم احساسش با من بود. يه روز دلگير پاييزی اتفاق افتاد. بدون اينکه خودم بخوام. نمی دونم شايد خودم هم می خواستم. هيچ احساسی نداشتم. نه غم، نه شادی. انگار فقط بايد اتفاق می افتاد. مثل همه اتفاقهای ديگه.
"و من عروس خوشه های اقاقی شدم"
مثل يه راز توی دلم نگهش داشته بودم. همه اين سالها. از خواب می پريدم. بهش فکر می کردم. و می ترسيدم. بعضی شبها به آينده فکر می کردم. به اينکه اگه يه روزی رازم رو به ديگری بگم چه خواهد شد. به اينکه اگه بخوام روراست باشم چه خواهد شد. از اون روزا خيلی می گذره. من بزرگ شدم، بالغ شدم، زن شدم. من ديگه اون دخترک بکر و ساده نيستم. اما، اما بعضی اوقات دلم برای اون روزهای سادگی و بيخبری تنگ می شه. بعضی اوقات می گم ای کاش اتفاق نيفتاده بود. بعضی اوقات می بينم انگار هيچ کس تو اين ديار منو نمی فهمه. هيچ کس حق زن بودن منو به رسميت نمی شناسه. فکر می کنم اگه يه روزی بهشون بگم چی می شه؟ چطوری نگاهم خواهند کرد؟ اگه يه روزی بگم چی راجع بهشون فکر می کنم چه فکری در موردم می کنن؟
من اون مرد رو نمی خواستم. اصلا اسمشو می شد مرد گذاشت؟ نه! بعيد می دونم. اون مرد نبود برای من. اون يه بچه بود که به آغوش مادرانه من احتياج داشت. من اما يه زن بودم که به يه آغوش مردانه احتياج داشت. خيلی سخته که بخوای خلاف جهت آب حرکت کنی. خيلی سخته بزنی زير همه چيز. خيلی سخته که به اون کسی که به تو "زن بودن" رو بخشيده "نه" بگی. خيلی سخته به اون آينده وحشتناکی که ممکنه پيش روت بياد فکر کنی و ولی باز هم "نه" بگی. اما من اينکارو کردم. من "نه" گفتم. اصلا مگه اون بود که زن بودن رو به من بخشيد؟ نه! اون فقط يه وسيله بود، يه جسم. اگه باهاش می موندم فقط يه معامله می شد. معامله برای اينکه يه کسی باشه که از من محافظت کنه. معامله برای اينکه ديگه هيچ کس نتونه سرزنشم کنه و ديگه از آينده نترسم. اما آخه خيلی روحش از من دور بود. من چه جوری می تونستم اين معامله رو بکنم؟ اين خودم بودم که دلم خواست زن بشم. اين خودم بودم که دلم خواست ميوه ممنوعه رو بچشم. حق داشتم مگه نه؟ تو که خورشيدی و حرف از آتيش می زنی، تو بگو. حق داشتم يا نه؟ حق داشتم يه روزی بگم "آره" و بعد يه روزی بگم "نه"؟ تورو خدا بهم بگو خيلی بد کردم؟
می ترسم. می ترسم. اما خودم خواستم. می ترسم از آينده. فردا رو چه کنم؟ فردا می تونم به به ديگری بگم من يه روزی يه چيزی رو خواستم؟ آيا به ديگری می تونم بگم که من يه زنم، يه آدمم؟ آيا منو می فهمه؟ يا آينکه سعی می کنه منو مثلا ببخشه؟ يا اينکه بدتر، عين يه تيکه آشغال پرتم می کنه کنار؟ آيا ااصلا حق اينکارو داره؟ تو که خورشيدی بگو. آيا من بايد آتيشم رو خاموش می کردم؟ تو که خورشيدی بگو آيا به قول تو بايد يه درخت می موندم؟ بی بار و بی آتيش؟..."
|