« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 15, 2002
بابا اين بلاگر دات کام هم که ديوونه شده. ديشب هر کاری کردم نتونستم چيزی پست کنم. صبح هم قبل از اينکه برم از خونه بيرون برقمون قطع شده بود. خلاصه خورشيد خانوم مجبور شده بود بره پشت ابر ها. الان هم اوضاع خورشيد خانوم خيلی ناجوره چون بالاخره يه زمين درست حسابی تو ديزين خورده. بدبختی اينجاست که از ترس باباش مجبوره راست راست راه بره و به روی خودش نياره که اينقدر درد داره. آخه اگه باباش بفهمه ديگه نمی ذاره بره اسکی. البته يه جورايی هم حق داره. بس که خورشيد تو اين چيزا دست و پاچلفتی و خنگه. اسکی کردنش هم يه چيزی تو مايه های رانندگی کردنشه! به قول بابای خورشيد عين چل ها! آی حالا سوژه ميفته دست ملتی که اين روزا هوس کردن به خورشيد فحش بدن!
خدايا چقدر خسته ام و چقدر اعصابم خورده. بايد برم شام بخورم الان. ولی بر گردم يه دونه از اون انفجارهای خورشيدی انتظارتون رو می کشه. بفرمايين شام!
|