« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 14, 2002
سلام. راستی من تا حالا تو وبلاگم سلام کرده بودم؟ نمی دونم. ولی به هر حال سلام.
خيلی بد بود اين دو روز. انگاری کتکم زده بودن. خيلی خسته بودم. اونشب بعد از اون ماجرای کتابخونه يکی از بدترين ميگرن های زندگيم رو گرفتم. اونايی که ميگرن دارن مثل قاصدک و تلخون می فهمن من چی می گم. می فهمن چه درد وحشتناکی داره. تمام سرت تير می کشه. حالت تهوع بهت دست ميده. و دلت می خواد بميری. اونشب چهارشنبه سوری الکی بود. از توی موسسه بچه ها چهارشنبه سوری گرفته بودن. دم در کلاس من هم يه ترقه انداختن. تو کوچه هم که نمی دونين چه خبر بود. پسرها يه ور و دخترهای موسسه هم که منتظر يکی بودن که دنبالشون بياد يه ور. هر چی که بگين زدن. من سرم درد می کرد. اما حواسم پرت اينها بود. برای همين بهم خوش گذشت. قبلش هم که سر کلاس بودم. وقتی سر کلاسم و با شاگردام هستم خيلی موقعها اصلا متوجه درد نمی شم. اونقدر حواسم بايد به بچه ها باشه که مجالی نمی مونه برای فکر کردن به خود و درد خود. اما وقتی که رسيدم خونه و رفتم تو اتاقم، وقتی که در رو بستم دوباره همه چی مثل يه نوار جلوی چشمم اومد. و سرم شروع کرد به تير کشيدن. بيرون پر سر و صدا بود. خيلی دلم می خواست برم بيرون. ولی نه بابام ميذاشت نه حالی برام مونده بود. تق، توق، تترق، توتوروق! تا ساعت 2 شب من بودم و "انيگما" و صدای ترقه ها و دردی که می کشيدم. من بودم و کيسه يخ و بالشی که به سرم فشارش می دادم. من بودم و خشم، من بودم و غصه.
خيلی خوب شد وقتی خوابم برد. فرداش که پاشدم اثری از اون گريه ها و سردردها نبود. فقط يه جورايی يه حالتی تو وجودم بود، يه حالت کرختی، سنگی. دست و دلم به نوشتن نمی رفت. الان هم نمی ره. خيلی چيزا تو کلمه اما انگاری سيم ارتباطی بين افکارم و انگشتام قطع شده. دارم می نويسم الان فقط برای عذر خواهی. عذر خواهی از اينکه اون کلمات رو تو اون مطلب قبليم به کار بردم. چند تا ايميل داشتم که منو به اين خاطر سرزنش کرده بودن. انگاری من اشتباه کردم. انگاری به اين مملکت گل و بلبل توهين کرده بودم. می بخشيد. اصلا تقصير خودم بوده که اونطوری شد. انگاری خيلی عصبانی بودم. فقط نمی دونم چرا ديروز که رفتم کتابخونه و يه کتابدار ديگه بود تونستم کتابهامو بگيرم و تازه يه کتاب اضافه تر هم گرفتم . نمی دونم چرا وقتی ساعت 5:10 رسيدم که کتابهارو پس بدم آقاهه در کتابخونه رو به روم باز کرد و کتابها رو تحويل گرفت که جريمه نشم(آخه 5 می بندن.) نمی دونم چرا آدمهای مملکتم اينقدر با هم فرق می کنن. نمی دونم چرا اينقدر بعضيها هر کاری از دستشون بر بياد می کنن و بعضيها هر کاری که از دستشون بياد نمی کنن. نمی دونم چرا اون حرفارو زدم به اين مردم شريف و ماه. نمی دونم. اما به نظر شما من منظورم همه بودن؟ يا همونايی که همتون يه روزی ازشون ضربه خوردين؟
|