خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 12, 2002


ها ها ها. می خواستم 2 روز ننويسم. می خواستم اين دو روز بشينم کتابهايی رو که که از کتابخونه می گيرم بررسی کنم. قسمتهايی رو که لازم دارم علامت بزنم تا بعد فيش برداری کنم. می خواستم دو روز بکوب سرم به کار اين منابعی باشه که از کتابخونه می گيرم. می خواستم همه چيز رو تا عيد آماده کنم که عيد بشينم و تزم رو بنويسم. اما؛ اما يادم رفته بود که ايران سرزمين جاکش ها ست. يادم رفته بود که ايران سرزمين گند و کثافته. يادم رفته بود که مردم ايران...

***

مکان: کتابخونه دانشکده زبان و ادبيات دانشگاه ... ، زمان: 2 سال پيش
برگه معرفی نامه از دانشگاهمون داشتم. می خواستم روی يکی از شعرهای "جان دان" تحقيق کنم. تو برگه دان کد 15 تا کتاب رو که به دردم می خوردن بر داشتم. رفتم پيش مسوول کتابخونه. بعد از اينکه من رو يه ربع معطل کرد؛ با کلی قر قر پاشد رفت توی مخزن و بعد از 2 دقيقه برگشت و گفت هيچ کدوم از کتابها نيست. من گفتم چطور ممکنه نباشه. از بعضی از اين کتابها 3 نسخه داريد شما. وقتی اين حرف رو زدم مرده می خواست منو بکشه. به همکارش گفت اين دانشجوهای دانشگاه آزاد اومدن اينجارو به گند کشيدن. گريه ام گرفته بود به خاطره گندی که نکشيده بودم به دانشگاهشون.

***

مکان: همونجا، زمان: 1 روز بعدش
فاميلمون که همونجا دانشجوی دوره ليسانسه با من مياد کتابخونه. می ره توی مخزن. 10 تا از کتابهارو برام مياره. 5تاش به دردم می خوره. ميرم کپی می گيرم و ميام. (تحقيق خيلی خوبی می شه. مال درس ادبيات قرن 17/18 است. استادمون هم خانوم دکتر X است. يعنی استاد همين دانشکده ... هم هست. نمره اين درسم می شه 18.)

***

مکان: همونجا، زمان:امروز صبح
بی خيال برگه معرفی شدم. با فاميلمون ميريم که اون برام کتاب بگيره. حدودا 20 تا کتاب می خوام. فاميلمون ميره تو مخزن. من نشستم منتظرش. با 8 تا کتاب بر می گرده. زنه که مسووله داره منو چپ چپ نگاه می کنه. به مرده که همکارشه می گه کتابهارو برای اين می خواد. از من می پرسه دانشجوی اين دانشگاه نيستی نه؟ من هم می گم نه. دوستم مياد. کتابهارو نگاه می کنم. فقط 4 تاش به دردم می خوره. ميرم برای کپی. مسوول کپی می گه يک هفته ديگه می تونم تحويل بدم. بر می گردم کتابخونه. فاميلمون رفته تو مخزن دنبال بقيه کتابها. اون دو نفر چپ چپ نگاهم می کنن. زنه می گه دختره رفته 2 ساعته چپيده اون تو. مرده ميره صداش می کنه. از مخزن می کشدش بيرن. زنه به من می گه تو حق نداشتی بيای اينجا. مرده می گه شما فقط 4شنبه ها حق دارين بياين اينجا. من ميخوام حرف بزنم. مرده نمی ذاره. توی مخزن وايساده. يه خورده ميرم نزديکتر که صدام رو بشنوه. داد می زنه حق نداری پاتو اينجا بذاری. دور تر می شم يه خورده بلند تر حرف می زنم. می گه ساکت. اينجا کتابخونه است. داد نزن. من می پرسم اصلا می تونم حرف بزنم؟ می گه خيلی ببخشيد شما حتی حق نداری حرف بزنی!!!!! خانومه می گه من حقوق می گيرم که به بچه های اين دانشگاه سرويس بدم. اونوقت الان بايد پاشم کتابهايی رو که تو برداشتی جابه جا کنم. مرده می گه الان اگه بچه های دانشگاه خودمون بيان اين کتابهارو بخوان تو برداشتی اونها نمی تونن استفاده کنن. من می گم آخه دانشگاه شما عموميه. کتابهای شما رو هيچ کتابخونه ديگه ای نداره.کپی دانشگاهتون هم سرويس نمی ده. من بايد اينارو بگيرم برم بيرون کپی کنم. من اگه فردا بيام شما فقط 2 ساعت کتابها رو امانت ميديد. ميگه يه خورده پول خرج کن. می گم من حداقل ده تا کتاب می خوام الان. چه جوری 3 تا 3 تا فردا بگيرم برم بيرون تو 2 ساعت کپی بگيرم بيارم برای شما؟ می گه مشکل خودته . من مسوول تز تو نيستم. می گه برو به رئيس دانشگاه خودتون بگو. می گم آقا من اومدم اينجا از شما کتاب می خوام. نه چيز ديگه. می خوام تز بنويسم. اين يه کار فرهنگيه. نيومدم مغازه که. می گم آقا شما داريد به انسانيت من توهين می کنيد. چون دانشجوی دانشگاه آزادم حق ندارم حرف بزنم، کتاب بگيرم، يا تز بنويسم؟ می گه تو چقدر بی ادبی، اين خانوم بزرگتره تو هست. بهش چرا توهين می کنی؟!!!! همه دانشجوها دارن به من نگاه می کنن و سرشون رو تکون می دن. کتابهارو از فاميلمون پس می گيره. به من ميگه برو از کتابخونه بيرن. تمام تنم داره می لرزه. فقط به خودم فشار ميارم که اين کثافتها گريه من رو نبينن. از دانشکده لعنتی شون می رم بيرن. من فقط 4 تا کتاب می خواستم. برای 4 ساعت. اما بهم توهين کردن. شخصيتم رو خورد کردن. آخه فقط 4 تا کتاب می خواستم. بهم گفتن حق حرف زدن ندارم. آخه 4 تا کتاب می خواستم. بهمه گفتن بی ادب. آخه می خواستم برای تزم 4 تا کتاب بگيرم. با هام مثل يه گدا رفتار کردن آخه می خواستم...

***
تمام راه تنم می لرزيد. گريه می کردم. قلبم تير می کشيد. تنها کاری که می تونستم بکنم اين بود که به پينک فلويديش زنگ بزنم. بهم گفت خودم رو ناراحت نکنم، حرص نخورم، مواظب خودم باشم. بهم گفت اينا همينن. لذت می برن از اين کارا. خيلی دلم می خواد حرص نخورم. نبايد يادم می رفت که اينجا سرزمين جاکش ها ست. يادم رفته بود که اينجا هر کی بتونه آدم رو آزار می ده. يادم رفته بود همکاری و کمک تو اين مملکت يعنی کشک. فکر می کردم همه مثل مدير آموزش دانشکده ادبيات دانشگاه کلرادو هستن که وقتی براش ايميل زدم و راهنمايی خواستم 3 تا ايميل برام زد و حسابی خر فهمم کرد. تازه ايميل دو سه نفر ديگه رو هم بهم داد که اگه سوال داشتم ازشون بپرسم. فکر می کردم همه مثل مسوول آموزش دانشگاه "اش.او.سه" فرانسه می مونن که وقتی دوستم که دانشجوی پاره وقت کارشناسی آزاد اينجا بود چقدر ازش کمک گرفت. و چقذر زنه به پذيرش دوست من کمک کرد. فکر می کردم همه مثل اونن که وقتی برای دوستم فکس می فرستاد يه ايميل هم بهش می زد که مطمئن شه فکس ها به دستش رسيده. الان دوستم می گه همين خاونم بهترين دوستش شده تو دانشگاه. برای اون خاونمه تو دانشگاه کلرادو، برای اون خانوم فرانسوی، برای خيليهای ديگه منهم يه انسان و دانشجو هستم مثل بقيه. اما برای خانوم ... کتابخونه ... اينجا من يه گدای کتابم که بايد شخصيتم به لجن کشيده بشه. همه جا بوی گند ميده. حالم از بوی گند اين خاک و مردمانش به هم می خوره. حالم از هر چی دانشگاه آزادو غير آزاده بهم می خوه. اين زنيکه کجا بود وقتی من بالاترين نمره رو تو درس "رنسانس "گرفتم ميون شاگردهای خانوم دکتر X چه تو دانشگاه خودشون چه تو دانشگاه آزاد ما؟ کجاست اين خانوم وقتی خيلی ازبچه های هم رشته ای من تو دانشگاهشون يک کلمه نمی تونن مثل من انگليسی حرف بزنن؟ فکر می کنم چربی های باسنش براش مهمتر از تز منه. خوب باشه. بذار تو گند و کثافت بلوله. مثل خيلی های ديگه. شخصيت و زندگی من و امثال من چه اهميتی داره؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران