« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 09, 2002
از يادداشتهای اين شهر شلوغ:
رفته بوديم تو اين شهر شلوغ. ميون ماشينها و خيابونا. برام جالب بود که هنوز دختر پسرا ميان تو جردن با ماشين دنبال هم ميفتن. برام جالب بود که هنوز پليسها جلوی مردم رو می گيرن. برام جالب بود که هنوز هم مردم به حاجی فيروزها پول ميدن. 2 تا حاجی فيروز ديديم. اما هيچ کدوم صورتهاشون رو سياه نکرده بودن. حاجی فيروز بوی خوش عيد می ده. حاجی فيروز بوی گند بيرحمی اين شهررو هم ميده. بوی گند تنهايی يه بچه. بوی گند فقر اون. بوی گند بی خيالی من و تو. يکی از حاجی فيروزا برامون رقصيد و گفت:"ايشاللا عروسی بچه هاتون". ما هم گفتيم پس خودمون چی؟ اونم گفت "ايشالا عروسی خودتون". ما خنديديم. اون يکی حاجی فيروزه ذغال رو به صورت بچه اش ماليده بود. پسرک می رقصيد و ما هم می گفتيم"اوخی!"، "چه بامزه!"، "الهی!"، طفلک بچه!". حاجی فيروز بوی فقر ميده. بوی گند سياهی روی اونايی که می تونن کاری کنن و نمی کنن. بوی گند فقر. بعد رفتيم يه جای خيلی قشنگ. مظهر مدرنيته تو اين شهر شلوغ. سوپر بزرگ جام جم تو ام القرای اسلام. آدم حض می کرد وقتی اينهمه فروشنده مرتب و خوش قيافه می ديد. چه غرفه هايی. چقدر چيز برای مصرف! آدم دلش می خواست همه رو بخره بياره تو خونش جا بده! قسمت بالای سوپر مارکت يه ضيافت بزرگ برپا بود. ضيافت خوردن. ضيافتی برای از يادبردن صورت کودک حاجی فيروز. ضيافتی برای از ياد بردن همه تنهايی هام. همه نبودنهاش. شرق، غرب؛ شمال، جنوب. هفت گوشه اين اقليم در اين ضيافت شرکت دارن. اونقدر غذا هست که گيج بشی، نتونی انتخاب کنی، و قيافه پسرک حاجی فيروز رو از ياد ببری. مزه هاش عالی بود. به خودم می گفتم:"حيف! سير شدم! حيف! ديگه نمی تونم بخورم!" چقدر آدم! چقدر آشنا! تمام باغ وحش اونجا دور هم جمع شده بودن. چقدر خوش گذشت! وقتی هيچ کس نيست که اونقدر زندگيت رو پرکنه، وقتی هيچ فکری نيست که تورو از فکر اون ديگری دور کنه، وقتی هيچ بويی نيست که اون بوی گند و دور کنه، مجبوری بری غذا بخوری. يه لذت آنی، يه لذتی که حاجی فيروز رو از يادت می بره. دلتنگيهات رو هم.
|