« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 06, 2002
ديگه هيچی پول ندارم. هرچی از پولم مونده بود رو رفتم کتاب خريدم. حالا بايد فردا پينک فلويد جان بره برای منم از بانک پول بگيره. بدجوری احساس می کنم دکتر جکيل و مستر هايد شدم. پولم رو دقيقا تو دوراه متضاد خرج می کنم و به باد می دم.زندگيم هم قشنگ دو وجه کاملا متضاد داره. يه وجه مصرفی و مزخرف و سطحی و يه وجه شايد گفت بهتر. نمی دونم ولی همش بين اين دوتا سرگردانم. فکر کنم "Id" و "Ego" و "Super Ego" ام حسابی با هم قاطی کردن! کم خل بودم خل تر هم دارم می شم!
امروز تو خيابون انقلاب برای خودم راه می رفتم و کتاب فروشی هارو نگاه می کردم. چقدر کتاب جديد چاپ شده که من طرفشون هم نمی تونم برم. خداييش چه عشقی می کردم اون زمانهايی که راهنمايی و دبيرستان بودم و با خيال راحت شب تا صبح کتاب می خوندم. مخصوصا شبهای امتحان که کتاب مورد علاقه ام رو لای کتاب درسيها قايم می کردم که دل بابام خوش شه دارم درس می خونم. "ريشه ها"، " کمدی انسانی"، "پدران و پسران"، "به کودکی که هرگز زاده نشد"، "اسکارلت" و دو سه تا کتاب ديگه رو شبهای امتحانهای دوم دبيرستان خوندم. اون موقع بدجوری عاشق شده بودم. اصلا درس تو کتم نمی رفت. فقط کتاب و شيطونيهای عاشقی! آخرش هم 4 تا تجديد آوردم! يادش بخير. پدر گرامی هيچ وقت فکر نمی کرد من حتی بتونم ديپلم بگيرم، چه برسه به دانشگاه و فوق...! الان بعضی اوقات ماهها می شه که طرف کتاب نمی رم. بسکه زندگيم پر بيهودگی شده. الان حسرت اون موقع هارو می خورم. اون موقع کتاب می خوندم چون دلم می خواست. الان مجبورم به خاطر رشته ام کتاب بخونم و وقت ندارم. يادش به خير اون روزا!
***
انتشارات خوارزمی تو انقلاب يه ويترينش رو خالی کرده و چهار تا عکس گنده از سيمين دانشور گذاشته. رفتم هم سو و شون رو خريدم، هم جزيره سرگردانی رو، و هم ساربان سرگردان رو. بدم نمياد اون دو تای اولی رو دوباره بخونم. اصلا دلم می خواد تمام کتابهايی رو که تو سالهای دور خوندم دوباره بخونم. وقتی می خونمشون انگاری بار اوله! همه چيز برام جديده. نمی دونم چرا! حافظه ام ضعيف شده يا ديدم عوض شده؟
راستی يه چيزی خيلی جالب بود. اونم تيراژ ساربان سرگردان بود. 88000 هزار جلد ! اونم تو کشوری که 3000 جلد رو به زور می فروشه. از زمين تا سقف کتابفروشيشون رو از اين کتاب چيده بودن. خيلی برام اين تيراژ جالب بود. هنوز کناب رو نخوندم ببينم چه جوريه. ولی آدم از اعتماد ناشر به نويسنده حال می کنه. البته تو اين موارد آقای کتابدار
خيلی بهتر از من می دونند. بهتره من نظر ندم و شما وبلاگ ايشون رو بخونيد.
|