خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 5, 2002


از يادداشتهای اين شهر شلوغ:

امروز دلم می خواست يه خورده آدم ببينم. آدمای معمولی و واقعی. سر راهم رفتم يه سر بازار تجريش. شلوغ شلوغ بود. پر آدم، پر شور، پر رنگ. بايد ترپچه نقلی ها رو می ديدين. من اصلا ترپچه دوست ندارم. ولی برای اين ترپچه ها دلم غش رفت. کرفسهای خوش قد و بالا و خوش آب و رنگ. سمنوی اعلا. يک عالمه گدا. دنبال يه گوشواره نقره می گشتم. تقريبا الان 4 ساله که دنبال يه گوشواره نقره می گردم. يه گوشواره آويزدار باريک و قشنگ که برق بزنه. تا حالا اونی رو که دوست داشتم پيدا نکردم. امروز تو يکی از مغازه های بازار دقيقا همونی رو که دلم می خواست پيدا کردم. اما رنگش يه جوری بود. خيلی قشنگ بود. حدس زدم که نبايد نقره باشه. نقره اينقدر قشنگ نمی شد. حدسم درست بود. جنسش از طلای سفيد بود و الماس. 180 هزار تومن! چشمامو بستم. خودمو با اين گوشواره ها مجسم کردم وقتی سرمو تکون می دادم و گوشواره هام تکون می خورد و برق می زد. 10 دقيقه جلوی ويترين مغازه وايساده بودم! بعد راه افتادم و رفتم بيرن از بازار. يه دونه پيراشکی گوشتی خريدم با يه نوشابه و تو خيابون راه افتادم عين اين دخترهای بی اتيکت با ملچ مولوچ پيراشکی خوردن. دور و برم پر زندگی بود. منم احساس زنده بودن می کردم. بعد راه افتادم رفتم سوار تاکسی شدم. ميدون وليعصر پياده شدم. تو ميدون يه نمايشگاه زده بودن که مال توليدات زنها بود. رفتم ببينم چه خبره! حالم به هم خورد. انگار زنا جز گل چينی چيز ديگه ای بلد نيستن درست کنن! يه سری غرفه بود که اصلا به کار دستی و کار زنا هيچ ربطی نداشت. فقط يه چيزش خوب بود. اونم نوار فرهادی بود که تو بازار با صدای بلند پخش می شد. خيلی حال کردم. ترجيح دادم چشممو به روی اين محصولات عجيب غريب ببندم و خودمو با همون گوشواره ها مجسم کنم.
"بوی عيدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی،
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو،
بوی ياس جانماز ترمه مادربزرگ.
با اينا زمستونو سر می کنم،
با اينا خستگيمو در می کنم."



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage