« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 4, 2002
از يادداشتهای اين شهر شلوغ:
امروز با دوستم از سر کار اومديم و رفتيم سر خيابون که تاکسی سوار شيم. يه خورده ديرتر از هميشه اومده بوديم بيرون. خيلی هم خسته بوديم. دنبال يه تاکسی می گشتيم که عقبش خالی باشه که بتونيم سه نفر حساب کنيم و راحت لنگامون رو دراز کنيم. بعضی روزا انگار يه جوريه. امروز هم انگار يه جوری بود. دو سه تا راننده نخاله به تورمون خورد که ما سوار نشديم. آخرش يه پيکان جلومون نگه داشت. کنار راننده يه خانوم نشسته بود. ما هم گفتيم آزادی و راننده هم گفت می رم. خلاصه سوار شديم. دوستم برگشت به راننده گفت اگه می شه عقب ديگه مسافر سوار نکنين. يه دفعه زنه برگشت به طرف ما و گفت اين آقا اصلا راننده نيست. من بهش گفتم سوارتون کنه. ما خيلی شوکه شديم. اما نه به خاطر حرفی که زنه زد. بلکه به خاطر ريخت زنه که قبل از اينکه سوار بشيم متوجه نشده بوديم. تقريبا چهل، چهل و پنج سالش بود. موهاش زرد بود و دور چشماش رو به طرز فجيعی مداد سياه کشيده بود. پسره که پاشو گذاشت رو گاز زنه با دست زد بهش و گفت يواش برو ديگه. بعد سيگارشو دراورد و به ما گفت اشکالی نداره من سيگار بکشم. ما هم گفتيم نه. بعد گفت شمام می کشين. ما هم گفتيم نه. من خر گفتم شما راحت باشيد من خودم سيگاری هستم. زنه که اينو شنيد به من با اصرار سيگار تعارف کرد. من هم با اصرار می گفتم نه مرسی من الان نمی کشم. به انگليسی به دوستم گفتم غلط نکنم خانومه بايد "مادام" باشه. اونم همين عقيده رو داشت. سيگارش خيلی دود می کرد(مونتانا بود که من حالم ازش بهم می خوره). اومدم پنجره رو باز کنم که ديدم نه شيشه طرف من و نه شيشه طرف دوستم هيچکدوم دستگيره ندارن. يه دفعه ترس برمون داشت.يه نوار ترکی گذاشته بودن. يه دفعه زنه به پسره گفت اين چيه گذاشتی شايد خانومها خوششون نياد. عوضش کن. من تجربه شنيدن آهنگهای فارسی فجيع و بی تربيتی تو تاکسی رو داشتم. برای همين ترجيح می دادم همون ترکيه باشه که ما هيچی حاليمون نشه. يه اشاره ای به دوستم کردم و اونم گفت اين نواره مثل اينکه "امرا" بود نه. زنه گفت آره، خوشتون مياد؟ خوب همينو گوش می ديم. بعد مکالماتشون با هم شروع شد. زنه به پسره می گفت خوب از کدومشون خوشت اومده؟ انتخاب کن. پسره می گفت تو پيشنهاد بده. زنه می گفت نه خودت پيشنهاد بده. ما داشتيم هم جوش مياورديم هم کم کم جامون رو از ترس خيس می کرديم. پسره بر می گشت مارو نگاه می کرد و باچشاش می خنديد. نمی دونستيم چيکار کنيم. من گفتم اگه حرفی زدن می گيم شوهر داريم. دوستم هم گفت اگه چيزی گفتن دعوا می کنيم و پياده می شيم. خيابونا خيلی شلوغ بود و خدارو شکر نمی تونستن پاشونو بذارن رو گاز و در برن. (خدا پدر انگليسی رو بيامرزه که ما می تونستيم بدون اينکه اينا بفهمن راحت با هم حرف بزنيم). زنه شروع کرد با موبايلش شماره گرفتن. پسره می گفت زود زنگ بزن قرارو بذار و همينطور با چشاش می خنديد. موبايله آنتن نمی داد و زنه عصبانی شده بود. داشتيم نزديکای آزادی می شديم. ديگه ترافيک نبود. رنگ از روی جفتمون پريده بود. يه دفعه زير ماشين تقی صدا داد و لاستيکش پنچر شد. مجبور شد نگه داره و ما هم از خدا خواسته پريديم از ماشين بيرون. زنه گفت: "اکباتان می رفتين، نه؟" ما نمی دونستيم از کجا همچين حدسی زده. به هر حال گفتيم آره. زنه يواش به پسره گفت: "حيف شد. اينم شانس اينا بود." ما ديگه به هيچ چی فکر نمی کرديم جز اينکه به طرف اتوبوس اکباتان که جلوتر نگه داشته بود بدوييم. يه پيکانه ديگه اين وسط نگه داشت و گفت در خدمت باشيم. يه تاکسيه از اونور برگشت گفت برسونيمتون. ما هم می دوييديم و نزديک بود گريه مون بگيره. يه خورده مونده به اينکه به اتوبوس برسيم اتوبوس راه افتاد. ما داد می زديم :"نگه دار، نگه دار!" اتوبوس نگه داشت و ما پريديم توش. عين بيد می لرزيديم. هيچ وقت تا حالا اينقدر احساس خوبی از اتوبوس سوار شدن و ساندويچ شدن ميون مسافرا بهم دست نداده بود! اتوبوس برامون شده بود کجاوهء بهشتی!
|