« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 01, 2002
مهمونی خيلی خيلی خوش گذشت. انگار بعد از اينهمه مدت اشک و آه و ناله و غم احتياج به يه شادی بزرگ داشتم. بعضی اوقات اونقدر خودمو درگير بايد و نبايدها می کنم که يادم ميره شاديهای معمولی و کوچيک داشته باشم و همش دنبال يه خوشی سطح بالا، يا به عبارتی يه کار مفيد لذت بخش می گردم. مهمونی پنجشنبه شب پر از لذت بود و بيهودگی. اما برام خوب بود.
اول از همه بايد از لازانيا بگم. هر چی گشتيم لازانيای بن ساله پيدا نکرديم که فکر کنم تقصير چشم شور لامپ بود که داشت از حسودی ...! ؛) دوستم لازانيای "دينگو " گرفت. چشمتون روز بد نبينه تمام لازانياها بعد از اينکه آبکششون کردم ريز ريز شدن. خيلی ناراحت شدم اما اصلا به روی خودم نياوردم. با مهارت هر چه تمامتر عمل وصله پينه رو انجام دادم و خرابکاری هامو با سس و پنير پيتزا حسابی استتار کردم! سالاد هم عالی و خوشگل شد. بقيه غذا ها هم که به من ربطی نداشت. من فقط ناخونک می زدم! خلاصه بعد از اينکه غذاهارو درست کردم رفتم حاضر شم. به محض اينکه شلوارم رو پوشيدم زيپش در رفت! قيافه من رو بايد می ديديد. تنها کاری که به عقلم رسيد اين بود که دو طرف زيپ رو به هم بدوزم. خيلی شيک اينکاررو کردم. البته اون موقع فکر اينو نکرده بودم که من جيشو چه جوری برم دستشويی؟! خلاصه نتيجه اين شد که من تا ساعت يک شب دستشويی نرفتم. تا من باشم يا يه خورده رژيم بگيرم و يا از خير شلوار اينقدر تنگ بگذرم.
يه آقای خيلی خوش قد و بالايی در مهمونی بودن که اومدن با من رقصيدن. اصولا من تو مهمونيها خيلی شلنگ تخته ميندازم مخصوصا اگه مهمونی دوستای صميميم باشه. همونطور که داشتم با اين آقای خوش قد و بالا می رقصيدم جيغ و ويغ هم می کردم (مهمونی خيلی خر تو خر بود همه از همين کارا می کردن!). اين آقا يک دفعه بر گشتن گفتن مثل اينکه خيلی خوشحالی. کلی از دست حرفش حرصم در اومد. مرتيکه لندهور ! لابد فکر کرده بود از اينکه دارم باهاش می رقصم ذوق زده شدم. البته من حالش رو به طور مبسوط گرفتم و وقتی علی اومد، وسط رقص به آقا گفتم خسته شدم و رفتم سراغ علی. بعد هم 2 دقيقه بعد پاشدم با علی رقصيدم. اون هم چه رقصی. همون آهنگ معروفه يه جی جی آگوستينو بود که اسمشو يادم رفته. من هر وقت آهنگای اين آقارو می شنوم يه جوری می شم. هميشه دوست داشتم وقتی اينطوری می شم يه جوری هم برقصم. اما همون چند صد سال قيد و بندی که رو کلم سنگينی می کنه و فکر اينکه آدم مقابلم چه فکری راجع به من می کنه مانع از اين بوده که اون کاری که دلم می خواسته رو بکنم. اما با علی راحتم. علی مثل داداشم می مونه. خل و چل ترين و در عين حال يکی از مردترين دوستهاييه که داشتم. يه زمانی، يه زمان خيلی دوری، فکر کنم 6 سال پيش، ما با هم دوست شديم. اما بيشتر از 3 هفته نتونستيم همديگه رو تحمل کنيم. من يه دختر ساده و پپه، اون يه پسر پدر سگ و هفت خط. دوستيمون چند ماهی فراز و نشيب پيدا کرد و شد اينی که الان هست. يعنی يه چيزی مشابه خواهر برادری. خلاصه اينارو گفتم که بگم باهاش احساس راحتی می کنم و می دونم از اون فکرای احمقانه در موردم نمی کنه. وقتی آهنگ شروع شد من ديگه حال خودمو نمی فهميدم. چشمام رو بسته بودم و تو يه دنيای ديگه بودم. وقتی آخرش چشمامو باز کردم ديدم همونطور زل زده به من. فکر می کنم مونده بود که اون دختر کوچولوی ساده و پپه که می خواست به راه راست هدايتش کنه کجا رفته. خيلی وقته که دلش می خواد روابطمون دوستانه تر شه. اينو خوب می دونم. ولی خيلی دنياش با دنيای من فرق می کنه. من هم ديگه بزرگ شدم و قرار نيست اشتباهای سابق رو بکنم. برای همين به روی خودم نميارم که چی ميگه. اونقدر صبر می کنم تا اونی که از جنس منه پيدا بشه. دلم برای پينک فلويديش می سوزه که 6 سال پيش اونهمه گريه های منو در مورد علی تحمل کرد و بعد من بعد از اونهمه سال راست راست پاشدم با آقا رفتم مهمونی و تازه خيلی هم شيطونی کردم. فکر کنم اين تيکه از وبلاگ منو اصلا نخونه!
لازانيا هم خيلی عالی شده بود و 4 تا پيرکس تهش هم ليسيده شد! البته من طبق معمول غذا نخوردم. فقط يه تيکه از تو بشقاب علی برداشتم خوردم. بيچاره اونقدر خورده بود داشت می ترکيد. تازه باز هم بشقابش رو داد به من گفت من ديگه روم نميشه تو برو برام لازانيا بکش! اونقده ذوق کردم برای بار سوم می خواست لازانيا بخوره که حد نداشت. آخه اگه از آشپزيم تعريف کنن اونقدر خوش خوشانم می شم انگار بهم گفتن! I love you
خلاصه خيلی خوش گذشت و ....
|