« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
February 25, 2002
آقا جان من يه مدتی باز شور برم داشته بود احساساتی شده بودم يادم رفت به اطلاع امت هميشه در صحنه بلاگر دات کام برسونم که من بالاخره پيتزاهه رو از امير حسابدار گرفتم تا مشت محکمی زده باشم بر دهن استکبار جهانی که می گه زنها ضعيفن و زورشون به مردا نمی رسه. اونقدر پيتزاهه چسبيد که نگو. اسکناس هارو که امير حسابدار می شمرد اصلا يه لذت خاصی ته دل من موج می زد. به اين می گن پشت کار!
يه جماعتی از اين وبلاگر ها هم با ما بودن که همه سيب زمينی های منو خوردن و هيچی برام نذاشتن. يک نفرشون هم نرفت برای من کبريت بگيره. باز هم معرفت همين امير حسلبدار که هم پيتزاهه رو داد هم کبريته رو گرفت هم با وجود اينکه دودی نيست يه نخ سيگار کپتن بلک برام آورده بود . می خواستم پتشو بريزم رو آب! ديدم نه بچه خوبيه. شايد دوباره سر يه چيزی شرط بستيم و باخت! خلاصه ديگه نمی گم چرا بعضيها اکباتانو از ما که 23 ساله اينجا زندگی می کنيم بهتر می شناسن. ديگه نمی گم بعضيها جلوی مسجد اکباتان چه کارهايی که نمی کردن (استغفرالاه). نمی گم چطوری بعضيها تو اسکی سر از پيست مسابقه در ميارن و الکی می خورن زمين که بعضيها کمکشون کنن. ديگه اصلا نمی گم چرا بعضيها به کلاس فرانسه اينقدر علاقمند شدن و با پشتکار فراوون تو کلاسی که همش دختره فرانسه می خونن! تازه نمی گم تو هواپيما دوستشون (بين خودشون دوستشون صداش می کنن) چند دفعه به هوای دستشويی (بخونيد مهموندارهای خوشگل) تا ته هواپيما رفتن و اومدن. نه امير جون اسرارت پيش من حفظه! ؛)
اما امان از دست اين جماعت وبلاگ صاحاب! اون شب اونقدر ما حرف زديم که کم مونده بود پرتمون کنن از سان سيتی بيرون. من اين وسط به يه نتيجه جالبی رسيدم. اونم اين که معمولا بعضی از آدمهای شيکمو و وراج وبلاگ نويس می شن! البته بلا نسبت شماها من خودمون رو می گم. اون شب سه ساعت تموم هممون داشتيم هی می خورديم و در آن واحد همه با هم حرف می زديم. هيچ کس حرف اون يکی رو گوش نمی کرد! همه فقط حرف می زدن. بقيه هم مارو با تعجب نگاه می کردن. يه خانوم و آقای خيلی محترم هم باهامون بودن که استثنااً زياد حرف نمی زدن. البته خوب فکر کنم درصد الکل خون آقای محترم بالا رفته بود حواسش نبود! اما امان از دست بقيه! واقعا خدا به خير گذروند اون شبو که بلايی سر کسی نيومد و دست هيچ کس لای در نموند! البته خوب شد اون خانوم محترم رانندگی کرد و گرنه اگه آقای محترم رانندگی می کرد که احتمالا الان ما جمعيت وبلاگرهای بهشت زهرا رو تشکيل می داديم. راستی اينم بگم آقای محترم انتقام مطلب من در مورد جواتيسم رو حسابی گرفت و تو ماشين 3، 4 تا آهنگ دبش دامبولی گذاشت تو مايه های :"واچ يو گانا دوو ابات يور بيبی جوون، کاز شيز چييتينگ آن يوو"
ترجمه:
What you ganna do about your baby joon, 'cause she's cheating on you
خودمونيم يکی از آهنگا خيلی قری بود من هم دو سه تا بشکن زدم!
|