« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
February 24, 2002
يادم رفته بود اينو بهتون بگم که آی من جمعه خنديدم، آی خنديدم. اين مربی من هميشه منو تا پايين پيست همونجايی که وسايل رو تحويل می ديم با اسکی مياره. من هم هر دفعه اونجا يه گندی می زنم. دفعه پيش که از برفا منحرف شدم رو گلا و يه مسيری رو رو گلها اسکی کردم و بعد شتلق خوردم به يکی از اين دکه ها در حالی که همه جونم گلی شده بود.
جمعه هم دوباره خيلی عالی تا پايين اومدم بدون اينکه هيچ اتفاقی بيفته که يه دفعه سرعتم زياد شد و من جون عزيز هم ترسيدم و قاطی کردم و به جای اينکه سمت راست ببيچم سمت چپ پيچيدم. چشمتون روز بد نبينه. طرف يه پرتگاه رفته بودم که لبه اش رو با چوب و طناب حصار بندی کرده بودن. خلاصه من از کمر به اين طنابه آويزون شده بودم و همينطور پا در هوا مونده بودم. يعنی اگه طنابه پاره می شد پرت می شدم اون پايين. اما اونقدر از قيافه و حالت خودم خندم گرفته بود که نمی تونستم تکون بخورم! فکر کنيد من لنگ دراز خرص گنده با 2 تا چوب 185 سانتيمتری بين زمين و آسمون معلق باشم. اگه يه خورده کمتر می خنديدم متوجه می شدم که اگه يه خورده خودمو بکشم بالا می تونم رو برفا بشينم. اما مگه خندم بند ميومد. ملت هم همه نگاه می کردن و می خنديدن. پسر مربيم بيشعور می گفت خورشيد خانوم عين برنامه "لحظه ها"ی تلويزيون شده بود! خلاصه هر وقت دلتون گرفته بود و می خواستين بخندين يه سر با من دست و پا چلفتی بياين اسکی. هميشه يه چيزی هست که بهش بخندين. از پاهام که تو هم گره می خوره، از قيافه ام موقع رفتن با بالابر، از چسبوندن عينک آفتابی شکسته ام با چسب زخم. خلاصه هميشه يه چيز مسخره ای هست.
|