« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
February 23, 2002
اين زندگی من واقعا خر تو خره. يه مدت زده بود به سرم دفترچه خاطرات درست کنم و وقايعی رو که اتفاق می افته هر روز توش بنويسم. مخم سوت کشيد از بس که خر تو خر بود. بی خيالش شدم.
*چهارشنبه:
ساعت 9:15 شب: از سر کار خسته ميام خونه. مانتو و مقنعه ام رو درنياوردم که بابام می گه بيا يه چيزی برای شام درست کن مامانت تازم می خواد بره نماز بخونه. چی بهش می تونم بگم؟ می رم لباسام رو در ميارم و دست و صورتم رو می شورم و می رم تو آشپزخونه. ساعت 10 شام حاضر می شه. بعد از شام با يکی از دوستام تلفنی حرف می زنم. بعد می رم ظرفهارو می شورم. يک عالمه ورقه بايد صحيح کنم. ساعت 12 کارهام تموم شده. می رم سراغ کامپيوتر. 6 تا ايميل برای وبلاگمه که بايد جواب بدم. 3، 4 تا ايميل هم دوستام زدن که به اونهام جواب می دم. می رم چند تا وبلاگ می خونم. 4 خط تو وبلاگم می نويسم چون می دونم 5 شنبه جمعه نمی رسم بيام سراغش. دارم از خواب می ميرم. چند تا کار ديگه هم تو اينتر نت دارم. اما حتی با دوستام هم سلام عليک نمی کنم و کامپيوتر رو خاموش می کنم. ساعت 2 می رم تو تختم. تا ساعت 3 از پادرد تو تختم غلت می زنم. نمی دونم کی خوابم می بره.
*پنج شنبه:
ساعت 6:30 صبح: ساعت زنگ می زنه. فحش عالم و آدم رو بهش می دم. کی گفته من بايد کار کنم؟! چرا بابام اونقدر پول نداره که من کار نکنم؟! گور بابای هر چی کلاس و درس و انگليسيه!آی ی ی ی خدا خوابم مياااااد. ياد پينک فلويديش می افتم و اينکه اگه ايندفعه دير کنم احتمالا برج ميدون آزادی رو می کنه تو يه جاييم. از جام پا می شم. حاضر می شم. آژانس زنگ می زنم و می رم سر کار.
ساعت 8 صبح : می رم سر کلاس اولی که تا ساعت 11:45 ادامه داره. دو نفر از شاگردام غايب هستن و کلاس خيلی جو خوبی داره. کلی با بچه ها می گيم می خنديم. بالاخره عنصر نامطلوب کلاس رو کشف کردم. همين دوتايی که غايبن کلاس رو خراب مي کنن. يکيشون از اون درس خون گه هاست که اگه با شاگرد ضعيف تر از خودش تو يه گروه بيفته دهنش رو سرويس می کنه. اون يکی هم يه جورايی لوسه و حوصله منو سر می بره. ساعت 10:30 يعنی نيم ساعت بعد از زنگ تفريحشون و شروع ساعت دومشون يکی از شاگردها دقی درو بازمی کنه و مياد تو کلاس. دلم هری می ريزه پايين. ترسيده بودم که نکنه رئيس بزرگ اومده observe کلاسم يا کنترل کيفيت. اين شاگرده که اينقدر شيک سرش رو ميندازه ساعت 10:30 مياد تو کلاس يه خانوم 35 سالس که خودشم معلمه. بيچاره بيماری روانی داره و چند وقت هم بستری بوده. می گه پنج شنبه ها تعطيليشه و دکتر گفته نبايد خونه بمونه. برای همين مياد کلاس زبان. بار دومشه اين ترم رو می خونه. خنگ هم نيست. ولی مشکل اينه که حواصش پرته. بعد هم اينطوری که آخر کلاس مياد هردفعه هيچی از درس رو نفهميده. سر قسمت تمرين می رسه که برای همين هميشه گيج می زنه و من کلی بايد جون بکنم هر دفعه که يه خورده حاليش کنم چه خبره. ساعت 11:45 بالاخره زنگ رو می زنن.
11:45: وقته ناهاره. ساندويچم رو می خورم. معلما خيلی چرت و پرت می گن. حوصله شون رو ندارم. پينک فلويديش از خونشون بهم زنگ می زنه. يه خورده با هم می خنديم و غيبت اين و اونو می کنيم! زنگ رو که می زنن عزا می گيرم. الان خواب رو به هر چيزی ترجِح می دم.
12:30: با هر جون کندنيه می رم سر کلاس. اين کلاسم رو خيلی دوست دارم. بچه هارو که می بينم خواب ماب يادم می ره. درس رو شروع ميکنم و صدای غش غش خنده ها از کلاسم بلند می شه. ورقه هاشون رو که صحيح کرده بودم يادم رفته بيارم. کلی حرص می خورم. اونها هم!
ساعت 4:15: بالاخره زنگ می خوره. باورم نمی شه که کلاسهای امروز تموم شده. می رم تو دفتر. دلم می خواد يک دقيقه پاهام رو دراز کنم. اما نمی شه چون يکی از خواجه های حرمسرامون توی دفتره. ما دوتا معلم مرد داريم تو واحدمون که يکی از يکی پرونده تره! هردوشون هم شديدا فضول هستن و خدا نکنه که يکی حرفی بزنه و اينها اظهار نظر نکنن. يکيشون زيادی بهش احساس مودبی دست داده و در ضمن از زنش هم متنفره. اون يکی زيادی بهش احساس بانمکی دست داده و فکر می کنه جری لوييسه. خلاصه پنج شنبه آقای جری لوييس که از وقتی سبيلهاشو زده من و يکی ديگه از معلمها بدجوری عاشقش شديم و سرش دعوا داريم!!! موسسه است. زنگ هم که می خوره خيال نداره بره. برای خودش نسکافه درست کرده و نشسته که با کيک بخوره. می خوام آرايش کنم. اما انگار خيال نداره بره اين آقا. توالت هم اشغاله. خلاصه می رم پشت ديوار قايم می شم که منو نبينه و لی من بتونم تو آينه خودم رو ببينم و مقنعه ام رو در ارم که موهام رو مرتب کنم. بعد می رم تو دفتر ثبت نام درو می بندم و آرايشم رو می کنم. وقتی ميام بيرون هنوز آقا نشسته . جلوی رژ لبم رو با دستمال می گيرم که نبينه. حوصله اظهار نظر ندارم. پالتوم رو می پوشم و از موسسه می رم بيرون.
ساعت 5: می رم پيش دوستم. قراره بريم بيرون که برای مهمونی سالگرد ازدواجش که هفته ديگست لباس بخره. شوهرش هم می خواد بياد در نتيجه تا ساعت 6 بايد صبر کنيم که کارش تموم شه. راه می افتيم بريم تجريش بازار قائم. وای چه افتضاحيه خيابونا. حالم از هر چی ماشينه بهم می خوره . هر دفعه که پنجشنبه عصر می رم از خونه بيرون به خودم فحش می دم و ميگم ديگه دفعه بعد نمی رم. ولی باز هم می رم! تقريبا دو ساله که بازار قائم نيومدم. خوشم نمياد خيلی از اين بازار مخصوصا که هر دفعه که ميرم توش راه خروجی رو گم می کنم! تا ساعت 9:30 دنبال کفش و لباس می گرديم برای دوستم. ساعت 9:30 بابا عصبانی زنگ می زنه. تازه يادم می افته که مامانم رفته مراسم دعای عرفه و من بايد زود می رفتم خونه که شام درست کنم. با دوستام که منتظر خياطی بودن خدافظی می کنم و می رم. طبق معمول 3 دور دور خودم می چرخم تو بازار و نمی تونم راه خروجی رو پيدا کنم. بچه سوسولهای علاف پاساژ متلک می گن. من هم خيلی شيک از يکيشون مودبانه می پرسم چه جوری برم بيرون. اونم يه دفعه مودب می شه و راه رو نشونم ميده.
ساعت 9:40 شب: سر پل تجريش جلوی بازار قائم وايسادم و می خوام دربست بگيرم. يک عالمه ماشين هست. می گم دربست اکباتان. می گن 3000 تومن، 3500! مخم سوت کشيده. يه پيکان قرمز نگه ميداره می گه 2000 تومن. راضيم ولی يه خورده چونه می زنم فکر نکنه ارزون گفته. سوار می شم. تازه يادم می افته نگران شم که اين کيه من سوار ماشينش شدم. نکنه مثل خفاش شب باشه. نکنه يه بلايی سرم بياره. يه نوار خيلی قشنگ می ذاره. پيانو و ويولن خيلی قشنگ. فقط دو سه تا از آهنگاش خواننده داره. نمی شناسمش. دلم می خواد ازش بپرسم کيه. بی خيال می شم. با سرعت نور رانندگی می کنه. دو بار نزديکه تصادف کنيم. ولی خوبه که تند می ره چون خيلی دير شده. دستامو همش بهم فشار می دم. انگار هر چی من بيشتر دستامو فشار بدم اون هم بيشتر گاز می ده. ملودی نوار خيلی غمگينه. من هم يه دفعه می زنم زير گريه. خسته شدم.
ساعت 10: می رسم خونه. شام درست می کنم. خدارو شکر بابا خوش اخلاق می شه. آخه رگ خوابش دستمه. عاشق سيب زمينی سرخ کردس. سيب زمينی هارو که کنار بيفتک می بينه يادش می ره من دير اومدم خونه. تازه برای خود شيرينی سالاد هم درست می کنم! بعد شام بايد برای فردا ساندويچ درست کنم. 5 نفريم. 6 تا ساندويچ درست می کنم. همه رو بسته بندی می کنم که فرداش له نشن. ظرفها رو می شورم. آشغالها رو می ريزم دور. وسايل فردا رو آماده می کنم. می رم حموم. ساعت شده 1:30. می رم سراغ کامپيوتر. ايميلهامو می خونم ولی جواب نمی دم. بابا يه دفعه در اتاقم رو باز می کنه. تو اين خونه privacy هيچ مفهومی نداره. منهم شديدا با در باز مشکل دارم. اصلا اگه در اتاقم باز باشه شبها خوابم نمی بره. بابا هم با در بسته اتاق من مشکل داره. درو که باز می کنه و مياد تو يه دفعه از جام می پرم. غر که بهش می زنم کلی عصبانی می شه و داد بيداد راه ميندازه که نصفه شبه و برو بگير بخواب. می گه من در زدم قبل از اينکه بيام تو و تو چون هدفون گوشت بود نشنيدی! عذر بدتر از گناه! ساعت 2:30 می رم می خوابم.
*جمعه:
ساعت 6:15: ساعت زنگ می زنه. به عالم و آدم فحش می دم. آخه کی به من گفت پاشم برم اسکی. حالم از هر چی اسکی و چوب اسکی و برفه به هم می خوره. دلم می خواد بخوابم. وای نه بايد ساعت 6:45 دوستامو بيدار کنم. مربيم گفته به خورشيد بگين دير نکنه. با هر جون کندنيه پا ميشم. وای نه! ميگرن دارم. همين يه چيز رو اين وسط کم داشتم. اصلا نمی تونم صبحونه بخورم. يه ليوان شير چايی می خورم. آژانس می گيرم برم شهرک اميد پيش دوستام که مربيم بياد دنبالمون و بريم. آژانسيه 2500 ازم می گيره. مربيم از دنده چپ بلند شده. بداخلاقه. تو راه رستوران کوهستان نگه نمی داره. هم جيش دارم هم حالا ديگه گشنم شده.
ساعت 8:30: رسيديم تو پيست. سرم بدجوری درد می کنه. به اميد هوام که سرم رو خوب کنه. يه کفش برام آورده مربيم که اگه خوبه بخرم. برام يه شماره بزرگه. خيلی کفش خوبيه. تقريبا نو هست. ولی خوب چون بزرگه موقع پيچ زدن پامو اذيت می کنه. گشنمم که هست. سرم هم که خوب نمی شه. خيلی امروز خنگ بازی در ميارم. اينم که بداخلاقه باعث می شه بيشتر اعتماد به نفسم رو از دست بدم. ساعت 11 که وقتش تموم می شه نفسی به را حتی می کشم. می رم يه گوشه رو برفا ولو می شم و غذا می خورم و سيگار می کشم. بعد زنگ می زنم به پينک فلويديش. يه بند فحش می دم و غر می زنم. اونم صبورانه گوش می ده. حالم يه خورده بهتر می شه. تازه موتورم راه می افته. می رم برای خودم تنهايی تو پيست دومی اسکی می کنم و لذت می برم. گور بابای مربيم.
ساعت 4:30: تو آژانس تو راه بر گشتم. يکی از دوستای عزيزم که مسافرته بهم زنگ ميزنه. کلی با هم می خنديم و چرت و پرت می گيم. حالم باز هم بهتر می شه.
ساعت5:00: می رسم خونه. خواهرزاده عزيزم خونمونه. 3 هفته است نديدمش. کلی باهم عشق و حال می کنيم. طفلی مريضه. خيلی لاغر شده. سرم داره از درد می ترکه. مامانش که می بره بخوابوندش من هم می رم يه ذره می خوابم.
ساعت 8:00: باز من بايد شام درست کنم! دوباره سيب زمينی سرخ کرده! و جوجه کباب. دود همه خونه رو برداشته. دارم خفه می شم. خواهر زاده بيچارم هم يه دفعه حالش خيلی بد می شه و شکوفه می زنه. دلم داره ريش می شه براش. ولی هيچ کاری نمی تونم بکنم. بعد از شکوفه زدن حالش جا مياد. مامانم می گه بايد فردا باهاش برم خونه "سين"دوست پسر سابقم. اين مامان من و "سين" و مامان "سين" دست از سر من بر نمی دارن. دلم می خواد کلمو بکوبونم تو ديوار. به جای اينکار بعد از شام می رم با خواهر زاده ام بازی می کنم.بعد از اينکه ميرن خونشون با پينک فلويديش حرف می زنم. بعدش "سين" زنگ می زنه. می گه دلش گرفته. می گه فردا بيا. دارم از خواب می ميرم. اصلا حوصله اش رو ندارم. ولی دلم براش می سوزه. يه خورده باهاش حرف می زنم. اما از زور خواب حاليم نيست چی می گم. بعدش به قول يکی از بچه ها "کزت" بی نوايان می شم و می رم ظرفا رو بشورم. يه سر ميام پای کامپيوتر اما چشمام از زور خواب صفحه مانيتور رو نمی بينه.می بندمش و ميرم تو تختم. حتی حال ندارم سيگار آخر شبم رو بکشم.
*شنبه:
ساعت 12:30: از خواب پا می شم. ساعت رو نگاه می کنم و يادم می افته که ساعت 12 شاگرد داشتم. يه دفعه از جام می پرم که برم زنگ بزنم بگم يه خورده دير ميام. می بينم چراغ انسرينگ چشمک می زنه. شاگردم پيغام گذاشته که نرم. يه نفسی به راحتی می کشم. فکر می کنم که خوب روز تعطيلم رو چيکار کنم؟ 5 تا فيلم نديده دارم. عصری با پينک فلويديش قراره بريم بيرون. يه کار ترجمه هست که 2 ماهه انجامش ندادم. وای ساعت 3:30 شاگرد هم دارم. وای پنج شنبه تولد يکی از دوستام بوده و بهش زنگ نزدم. وای خدا اين زندگی من چقدر خر تو خره!
|