خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

February 15, 2002


من اصلا جنبه ندارم.
سرم داره مي تركه. دلم داره مي تركه. همش دارم گريه مي كنم . چرا؟ من كه بعد از 6 سال يه بار ديدمش؟ من كه اصلا باهاش صميمي نبودم.
كاش پينك فلويديش زنگ نزده بود به عليرضا. آره مي دونم بايد زنگ مي زد. منم بايد زنگ مي زدم. اما من خودخواهم. نمي تونم باهاش حرف بزنم. دلم نمي خواد برم خونشون. من جنبه ندارم. زن داييم كه مرد عين احمقا تو مسجد حيغ مي زدم. خيلي دوسش داشتم. تمام عمرش زجر كشيد و مرد. دلم مي سوخت. خواهر دوستم كه تو سن 27 سالگي يه دفعه سكته كرد مرد من عين ديوونه ها تا يه ماه شبا تو تختم گريه مي كردم. سيامك اخوان كه خود كشي كرد من اونقدر زار زدم كه بالا آوردم. دانا كه خودشو پرت كرد از طبقه يازدهم پايين من ديگه پامو تو كلاسشون نزاشتم. هنوزم تو كفم ”سولي”‌يعني چي. ”سولي” تكه كلام دانا بود وقتي مي رفتيم مسابقه بسكت. تو ختمش دلم مي خواست ميكروفون رو بگيرم بگم ” سولي” چه جوري دلت اومد خودتو پرت كني پايين. بچه گربه ام كه مرد آنچنان گريه مي كردم كه پينك فلويديش فكر كرده بود يكي مرده.
آره من جنبه ندارم.
دلم نمي خواد تو كافي نت هم گريه كنم. چقدر اين كافي نته خوبه. سرعتش از اون يكي كمتره. ولي كامپيوترت رو كسي نمي بينه. الان اشكاممم كسي نمي بينه. 117 نفر بودن. اون بالا يه دفعه همه چيز تموم شد. برام يكي ايميل زده بود برم باهاش دوچرخه سواري. امروز كلي اسكيم خوب شد. ولي 117 نفر اون بالا منفجر شدن. فكر كن! چند تا خونواده؟‌چند تا دوست؟ چند تا فاميل الان دارن آتيش مي گيرن؟ من چمه؟ من كه نه سر پيازم نه ته پياز.
مي دوني چندين ميليون ساله كه دنيا هست؟ مي دوني ما چقدر در مقايسه با كل كائنات و دنياي ماوراء الطبيعه كوچيكيم؟ مي دوني چقدر دنيامون و ذهنمون محدوده؟ آره مي دوني. از منم بهتر مي دوني. پس چرا من دارم آتيش مي گيرم؟
مگه اونا راحت نشدن؟
الان ميگي ”اه خورشيد. كشتي مارو با اين حرفات.” اصلا چرا دارم اينارو تو اين وبلاگ مي نويسم؟ برم با كوروش چت كنم. حالم خوب مي شه. ولي نه نمي خوام حالم خوب شه. مي خوام گريه كنم سبك شم. حالم خوب باشه عذاب وجدان مي گيرم.
مي دوني پينك فلويديش گريه ام نمي تونه بكنه؟
چهارشنبه كه رفتم سر كلاس بايد راجه به airport درس مي دادم. فكر كن! بايد مي گفتم: ”بعد از من تكرار كنيد: air hostess (مهموندار). چه جوري دوست داريد مسافرت كنيد؟‌با هواپيما يا با قطار يا با ماشين يا ... كدومش بهتره؟ چرا؟”
فكرشو بكن من همش يه ربع باهاش حرف زدم. ديوونه شدم نه؟
اينجا اونقدر شلوغ شده. همه دارن چت مي كنن. كاش منم چت مي كردم. انگار آدما روي ”الواح شيشه اي” مهربون ترن.ديروز از نمايشگاه تا چهار راه پارك وي پياده اومديم. يه دختر پسره تو بغل هم راه مي رفتن! خيلي ولنتايني بودن. آخي! يكي از دوست پسراي قديمم كه هنوز هم باهاش دوستم ديشب بهم زنگ زد و گفت بيا به مناسبت شب ولنتاين با هم دوچرخه سواري كنيم! آخي!
چقدر خوبه آدم اشكاشو بنويسه. من عادت دارم اشكامو بنويسم. اما عادت نداشتم اونارو تو وبلاگم بذارم. يه نفر بهم گفت همه رو بنويس. باشه مي نويسم. اشكامم مي نويسم. كاشكي نخونيدشون. كه چي بشه؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران