خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

February 13, 2002


يكي از دوستاي عزيزم برام ايميل زده بود كه آره چرا وبلاگرا تازگيها غمگين شدن. امروز مي خواستم بشينم چندتا وبلاگ بخونم، يه خورده شوخي كنم باهاتون . بخندونمتون. اما صبح پاي تلفن خشكم زد. ديشب خبر رو شنيدم. هواپيماي ايران ارتور. يكي از همكلاسيهام اونجا مهمونداره. گفتم خوب شد مريم نبوده تو هواپيما. مامانم شروع كرد برام از قديما تعريف كردن. آخه مامانم قبل از انقلاب مهموندار بود. از هواپيماهاي قديميشون تعريف كرد. از DC3 هاي پت پتي. از اينكه از موتور هواپيما روغن مي چكيده و مي پريده. از اينكه ”پدر احمد” يكي از خلبانهاي خداي اون زمانشون چه جوري يه بار هواپيمارو رو زرد كوه فرود مياره (مامنم هم تو همون پرواز بوده.) از سانحه هاي هواييشون تعريف كرد و اينكه چقدر خلبانها استاد بودن. من هم گفتم خوب شد مريم تو پرواز نبوده! صبح دوستم از تو خيابون زنگ زد. روزنامه ايران خريده بوده. عكس مريم روش بوده! ”مريم تاجر بادامچي” مهموندار . مريم رو دو هفته پيش بعد از 6 سال تو بانك ديدم. جفتمون اومده بوديم حقوق بگيريم. ياد اون روزا كرديم كه 10 نفري كانون مي رفتيم و تو راه ته اتوبوس هاي اكباتان انقلاب مي شستيم و كلي شلوغ بازي مي كرديم. ياد اين افتاديم كه يه بار من تو اتوبوس به پشت روسري يه زنه با سنجاق قفلي جوراب پاريزين وصل كردم و زنه شروع كرد ستاره يكي از دوستامو كتك زدن چون فكر مي كرد كار اونه. ياد خنده هاي ستاره افتاديم. بهش گفتم اين روزا كه خودم معلم شدم همش ياد كلاس زبانهاي خودمون مي افتم كه چقدر مي خنديديم. قرار شد بياد موسسه مون زبان بخونه. قرار بود زنگ بزنه بياد براي مصاحبه.
به بابام مي گم ممكنه كسي زنده بمونه. مي گه نه. كارشون تمومه. ولي مرگ با هواپيما يك دقيقه است. بايد با دوستم پاشيم بريم خونشون. آخه ما با برادرش تو دانشگاه همكلاسي بوديم. نمي دونم به عليرضا چي مي تونيم بگيم؟ تسليت؟ غم آخرت باشه؟
يه دوست ديگم زنگ زده. مي گه تورو خدا به شوهر خواهرت بگو كارشو عوض كنه. اونم خلبانه. سرم داره مي پكه. مرگ چقدر نزديكه.
همش روژلب قرمز مريم جلوي چشممه. واي كاش اون روزي نديده بودمش.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران