« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
February 12, 2002
مي دوني اينجا زنا بايد درخت باشن. عين چوب. وقتي كه داري آتيش مي گيري بايد روش آب يخ بريزي. ساكت بشيني. ترگل ورگل. مرده مي ره همه گلا رو مي چينه. گلاي رنگ و وارنگ. دلش شاد مي شه. تو بايد بشيني. ساكت و آروم. زير شاخ و برگات قايم بشي كه آفتاب نخوري. كم كم چون آفتاب و مهتاب بهت نمي خوره پژمرده مي شي. دلت مرد مي خواتد. آخه تو هم آدمي. اما بهت مي گن نه. درخت باش.درخت مي موني. دلت مي پكه. يه روز هوس مي كني سر بالا كني. دلت مي خواد ميوه ممنوعه رو بچشي. دلت مي خواد زن باشي نه يه درخت. راه مي افتي ميري. نزديك آتيش. ”عروس خوشه هاي اقاقي مي شي.” مي ري رو بال باد. پرواز مي كني. مي ري تا اون بالا بالاها. اوج مي گيري. بعد خسته مي شي. مياي پايين. چشمات از لذت برق مي زنن. اما خسته اي. دلت مي خواد اقاقيها دورتو بگيرن. دلت مي خواد باد نوازشت كنه. اما يه دفعه مي بيني افتادي ته گودال. تاريك تاريك. هيچ كس نمياد نوازشت كنه. هيچ كس نمياد بيرون بياردت. داد مي زني. صدات مي پيچه تو گودال. هيچ جوابي نمي شنوي. يه دفعه لاشخورا پيداشون مي شه. مي خوان ببرن تورو اون بالا بالاها. چندشت مي شه. مي موني همون ته. دوباره درخت مي شي. خود تو زير شاخ و برگات قايم مي كني. روزها مي گذرن. خسته مي شي. طعم ميوه ممنوعه رو چشيدي. گرمي آتيش رو حس كردي. نمي توني فراموششون كني. مي ري دوباره سراغشون. ميوه رو مي خوري. پرواز مي كني. اوج مي گيري. مي رسي به آفتاب. داغه. آتيش مي گيري. عين ايكاروس بالهاي موميت آب مي شه. مي سوزي، مي سوزي، ميسوزي.
|