« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
February 12, 2002
دل تو دلم نبود. دو هفته بود روزشماري مي كردم براي اون روز. رفتم حموم. سرم رو گرفتم زير دوش آب. حس خوبي بهم دست داد. هيچ فكري نمي كردم. آروم، راحت. اومدم بيرون. رفتم جلوي آينه. وقتي مي خواستم آرايش كنم دستام مي لرزيد. يه نگاه به خودم كردم. خنديدم. مثل هميشه بعد از آرايش خوشگل شده بودم! لباسام رو پوشيدم. سوار آژانس شدم و رفتم. وارد كافي شاپ شدم. نشسته بود. نور شمع صورتش رو روشن مي كرد. دلم يه دفعه يه جوري شد. انگار يه چيزي توش لرزيد. داغ شده بودم. سلام نمي تونستم بكنم. منو ديد. پا شد. صندلي رو برام كنار كشيد. با هم دست داديم. بازم يه چيزي ته دلم لرزيد. همون لبخند هميشگي رو داشت. نمي تونستم تو چشاش نگاه كنم. نگاهش يه جوري بود. يه سيگار روشن كردم. شروع كرديم حرف زدن. اونم يه سيگار روشن كرد. منو رو آوردن. مثل هميشه هات چاكلت سفارش داديم. مثل هميشه كلي منو خندوند. يه دفعه جفتمون ساكت شديم. تنم داغ شد. به خودم گفتم ايندفعه ديگه حرف مي زنه. يه دفعه موبايلش زنگ زد. شروع كرد حرف زدن. جنس حرفاش يه جور ديگه بود. هيچ وقت با من اينجوري حرف نمي زد. هيچ وقت به من عزيزم نمي گفت. من هميشه خورشيد جان بودم. ولي به اون مي گفت عزيزم. وقتي داشت حرف ميزد به صورتش نگاه مي كردم. پشت دود سيگار چشاش خاكستري شده بود. چشاش برق مي زد. آخه اوني رو كه باهاش حرف مي زد خيلي دوست داشت. حرفش تموم شد. منو نگاه كرد. باز دلم لرزيد. اما خجالت كشيدم. قول داده بودم هيچي نگم. هات چاكلتمون تموم شد. مثل هميشه اومد منو رسوند. باهام دست داد. و مثل هميشه رفت. بدون هيچ حرفي.
|