« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
February 12, 2002
توي آژانس نشسته بودم. پشت چراغ قرمز بوديم. به ماشين بغليم نگاه كردم. يه دفعه ديدم يه نفر كه خيلي شبيه منه، نه اصلا خود من بود، رو صندلي عقب نشسته و داره عين من با راننده ماشينه بحث مي كنه. همينطور نگاش مي كردم. ادا اطوارش عين من بود. قشنگ اون حالت احمقانه رو توش مي ديدم وقتي داشت با راننده تاكسي بحث مي كنه و فكر مي كنه خيلي بارشه. عين خودم. اونم يه نگاهي به من كرد. انگار منو نمي ديد. همونطور با راننده حرف مي زد. دلم مي خواست صداش كنم. شيشه رو كشيدم پايين. چراغ سبز شد. راننده اون ماشينه گازشو گرفت و رفت. من سرم رو كردم از پنجره بيرون. داد زدم ”خورشيد! خورشيد!” سرش رو برگردوند. منو نگاه كرد. لبخندي زد و ماشينه دور شد.
|