« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
February 08, 2002
كماكان اين كامپيوتره پا در هواست و حوصله ام حسابي از دستش سر رفته. نمي دونم چرا الان حوصله وبلاگ نوشتن هم ندارم. اينارو هم كه مي بينيد ظهر تودفترم نوشتم. الان كه اومدم پيش دوستم كه دوباره سوراخ سوراخ بشم و آمپول بزنم گفتم بذارمشون تو وبلاگم.
-الان نشستم تو پيست. حالم صبح خيلي بد بود. يه جورايي دلم گرفته بود. نمي دونم چرا هروقت خيلي مي خندم بعدش دلم مي گيره. فكر كنم ديشب زيادي خنديدم. يا شايدم ”دچار رگ پنهان رنگها ” شده بودم. وقتي كه چوبهارو پام كردم فكر نمي كردم اصلا بتونم تكون بخورم. يه جور كرختي، يه جور سنگي. اما اين هوا، اين برف، اين سفيدي حالمو جا آورد. يه جوريه. دل آدم باز مي شه. ياد چيزاي خوب مي افته. ياد ” يه ظرف پر ميوه، يه باغ پر گل، پرواز پروانه، آواز بلبل، روي موج دريا تصوير ماه، ديدار آهوي گم كرده راه” .
يادته اين آهنگه رو؟ مال فيلم اشكها و لبخندها بود. ماري مي گفت هر وقت دلش گرفته و ناراخته به چيزاي خوب فكر مي كنه و بعد اين آواز رو مي خونه.
من آوازاي ديگه اي هم دارم: بوي بارون، صداي تق تق بارون روي شيرووني، سوزن سوزن بارون هاي شمال روي پوست، بوي كباب كوبيده، چهار فصل ويوالدي، گرماي دستاي رضا روي پل شيخ فضل الله، كل adventureهاي احمقانه و خنده داري كه من و دوستم توي اين ده سال داشتيم ( كه شايد يه روز كتابش رو بنويسيم!)، صداي دوستم وقتي بهم زنگ زد كه بگه دوتايي فوق ليسانس قبول شديم، قهقه هايي كه زديم همون موقع از فرط ناباوري، اون جوجه تيغيه كه شاگردم بهم كادو داد، اون يكي شاگردم وقتي تونست اولين جمله انگليسي رو بخونه، وقتي خواهر زادم به دنيا اومد و آوردنش تا من با اون دستاي لرزونم ازش عكس بگيرم، وقتي براي اولين بار جلوي من راه رفت، شام ديشب سان سيتي .....
آدم بايد ديوونه باشه تو اين فضا و با اين خاطرات دلش بگيره. الان حالم خيلي خوبه. سبك. آزاد....
|