« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
February 02, 2002
كامپيوترم قراره دوشنبه درست شه. الان اومدم كافي نت و اينا رو نوشتم. تو راه كه داشتم ميومدم‚ يه پسربچه اي اومد كه بهم دمپايي بفروشه. يه باره ديگه هم از دوستش دمپايي خريده بودم. دو هزارتومن ميفروشه دمپايي هارو. من هم يه جفت ازش خريدم. بعد خواهرش از اون پشت دوييد اومد و گفت “خانوم تورو خدا پونصد تومن بذار روش. منم پونصد تومن گذاشتم رو پولش. داشتم مي اومدم كه ديدم دارن دوتايي صدام مي كنن و دنبالم مي دوان. پسره برگشت گفت:“خانوم مي دوني من چند خريدم اين دمپايي رو؟“ منم گفتم “ نه‚ چند؟“ گفتش “پونصد تومن. خانوم تورو خدا راضي باش.“ من نمي دونستم چي بگم. گريه ام گرفته بود. تمام اين مدتي كه تو كافي نت بودم و داشتم تايپ مي كردم اين دمپايي هارو رو ميز بغل دستم گذاشتم. مرده كه صاحاب كافي نته كپ كرده! هي دو دقيقه يه بار زير چشمي به دمپايي ها نگاه مي كنه. دلم نمي آد از جلو چشمم دورشون كنم.
|