خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

February 2, 2002


اينارو ديشب نوشته بودم:

“امشب كه دلم مي خواد تو وبلاگم بنويسم اين كامپيوتر لعنتي خرابه. هزار تا حرف تو كلمه. هزار تا چيز دوست دارم بنويسم. ديوونه شدم. نمي دونم چرا دوست دارم اين چيزا رو تو وبلاگم بذارم. جايي كه شايد هيچ كس هم نفهمتشون.

دفترم رو باز كردم. خيلي وقت بود كه توش ننوشته بودم. نشستم از اولش رو دوباره خوندم. از سال 77 شروع مي شه. يه چيز برام جالب بود. اونم اين كه چراها هنوز همون چراهاست. دلتنگي ها همون دلتنگي هاست. تنهايي ها همون تنهايي هاست. 3 سال گذشته و هنوز جواب سوالهامو پيدا نكردم و هنوز هم مي گم چرا؟

هنوز هم منتظر معجزه هستم. هر دفعه كه تلفن زنگ مي زنه‚ هر دفعه كه در به صدا در مياد‚ هر دفعه كه از خونه مي رم بيرون منتظرم كه يه اتفاق مهم بيفته. يه معجزه خيلي قشنگ. سه سال پيش هم منتظرش بودم. پنج سال پيش هم منتظرش بودم. فكرشو بكن ده سال ديگه هم منتظرش باشم!

دكترم مي گه خوب نيست آدم ساكن باشه. آدم بايد حركت كنه‚ تغيير كنه. اگه تغيير نكنه مي شه مرداب. نكنه دل من هم مردابي شده باشه؟ آخه هنوز هم همون دخترك احمق غمگين تنها هستم. هنوز هم منتظر معجزه ام.“



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage