خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

February 02, 2002


من: بفرمائيد.
اون: الو‚ سلام خورشيد.
من: سلااااااام. چه طوري. از اين ورا؟ (داشتم از خوشحالي مي مردم!)
اون: شناختي؟!
(سوتي دادم. خوب معلومه كه شناختم. كاش به روي خودم نياورده بودم و مي گفتم “شما؟“ الان تو دلش مي گه عجب هوليه!)
من: آره شناختم. بابا IQ من بالاي دويسته!
اون: شمارتو از علي گرفتم. گفت حالت بد بوده. زنگ زدم ببينم چي شدي خانومي.
من: هيچي بابا‚ پشه لقددم زده بود. خيلي اين مدت فشار كاريم زياد بود. بايد propsal ام رو هم مي نوشتم. سر كلاس يه دفعه كم آوردم. نفسم نيومد بالا. بعدش قلبم هم يه خورده تير كشيد.
اون: اِ ؟ خوب چيكار كردي؟
من: رفتم دكتر. البته به زور مامانم. آخه مي خواستم امروز برم اسكي. مامان بردش منو كه خيالش راحت شه. دكتره نوار قلبم رو گرفت‚ فشارمم گرفت. بعد زرت گفت نمي شه بري.
اون: آخه مگه چي بود نوارت؟
من: هيچي نبود بابا‚ فقط تپش قلب داشتم كه به خاطر فشارم بود. هشت روي پنج. اگه مامان نيومده بود باهام و دكتره جلوش زر زر نمي كرد مي رفتم امروز.
اون: دختر مواظب خودت باش.
من: مرسي. مواظبم. چيزي نيست. يه خورده بايد ورزش كنم و خودم رو تقويت كنم. قرص آهن هم بايد بخورم. زود خوب مي شم.
اون: خيله خوب. من فقط زنگ زدم حالتو بپرسم.
(ا‏‌‏َه چرا مي خواد قطع كنه. چيكار كنم حالا؟)
من: مرسي. خودت چه طوري؟ چيكارا مي كني؟
اون: منم خوبم. مشغول كار رو پروژم. خيلي سرم شولوغه. مزاحمت نمي شم ديگه.
(اَه مرتيكه الاغ. حرف مي زدي ديگه.)
من: باشه مرسي كه زنگ زدي. خيلي خوشحالم كردي. ببينيمتون.
اون: حتما‚ حتما. سلام برسون.
(مسخره به روي خودشم نياورد چي گفتم)
من: باشه. مرسي.
اون: قربانت.
من: باباي.
اون: خدافظ.
( دنگي گوشي رو گذاشت و من عين اين احمقا گوشي دستم بود. كاريش مي تونستم بكنم؟ مي شد يه جوري بيشتر باهاش حرف بزنم؟ مي شد يه كاري كنم بيشتر حرف بزنه؟ صداي سوت تلفن دراومد. گوشي رو گذاشتم.)


-



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران