خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

January 19, 2002


دلم دوباره گرفته. دلم يه چيزی می خواد که فکر می کردم داشتنش خيلی آسونه. ولی اصلا آسون نيست چون من شجاعت داشتنشو ندارم. خوب حال و احوالاتم هم خيلی تحت تاثيره اين مساله قرارگرفته. الان يک عالمه گل واژه تو کلم بود. ولی همش پريد. حالا يه غمی تو دلم نشسته. ديگه نمی گم چه موزيکی دارم گوش می کنم! نمی خوام شما هم غمتون بگيره. من آرشيو اينجور موزيکهای شاهکار و غم آور رو دارم. بدبختی اينه که همش هم يه جورايی خاطره است. بدترينش که آهنگ تايتانيک بود که خدارو شکر دندانپزشک از روی صفحش برش داشت. اصلا من نمی دونم چرا اينقدر موسيقی روم تاثير می ذاره و چرا تمام لحظات مهم زندگيم يه آهنگ مخصوصی داشته. هر وقت به يه آهنگی گوش می کنم يه سری چيز همراه باهاش يادم مياد!
من يه بار تو زندگيم عاشق شدم. اون هم عاشق بدترين آدمی که می شد. پدرم هم دروامد سر اين موضوع. چون به قول شاگردم عشق دليل نمی خواد. حالا از هر چی احساسه اينجوريه چه با دليل چه بی دليل گريزونم. ولی سخته آدم اينطوری خودش رو کنترل کنه. آدم خل می شه. عقلش رو از دست ميده! کارهايی می کنه که شايد هيچ موقعه ديگه ای نمی کرد! به قول فروغ فرخزاد عشق يه بيماريه روانيه. ولی بعضی اوقات چه کيفی ميده آدم دچار اين بيماری بشه. مخصوصا وقتی که هيچ کس هم ندونه تو دلت چی ميگذره حتی اون شخص به خصوص! پاک خل شدم نه؟ ولی کيف می ده!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران