« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
January 13, 2002
عجب مملکت خوبی داريم آدم اعتماد به نفسش کلی می ره بالا تو اين مملکت! امروز داشتم از سر کار خسته و کوفته بر می گشتم. يک ذره هم آرايش نداشتم. دماغم از بس فين کرده بودم عين گوجه فرنگی قرمز و قلنبه شده بود. مقنعه ام هم کج و کوله و بود و کم مونده بود همونجا پرتش کنم وسط خيابون که يه دفعه سر چها راه يه وانتی جلو پام وايساد. از اون وانتی های دبش بود که پشتشون نقاشی آبشار و جنگله و چراغهای قرمز و سبز بهشون وصله و از آينه جلوی ماشينشون کله عروسک صورتی آويزونه . همون موقع چراغ سبز شد ولی وانتيه نمی رفت. راننده هاش دوتا عمله لپ گلی بودن با پشت موهای دم کفتری. شرط می بندم از اون شلوارا هم پاشون بود که 4 نفر توشون جا می شن. خلاصه اينا نگه داشتن . يکيشون گفت خوشگله کجا می ری. بيا ما برسونيمت. اون يکی هم گفت خوشگله سوار شو. ملت هم پشتشون هی بوق می زدن و خلاصه راه بندونی شده بود. آقا ما کلی مشعوف شديم که با اين ريخت و قيافه بازم "خوشگله" هستيم. هيچ جای دنيا مردای به اين با فهم و شعوری که ما داريم نداره. اصلا يکی از دلايلی که من دلم نمی آد برم از اين مملکت همينه ديگه! آخه اونوقت کی بهم می گه خوشگله، کی موقع پول انداختن تو صندوق صدقات بهم می گه خانوم ننداز خرابه، کی وسط ميدون تجريش با فرغونش می افته دنبالم و برام شعر می سازه که "خودم ميام می برمت، با فرغونم می کُ*َمِت"، کی کلی قربون صدقم ميره وقتی قيافم عين يه جای مرغ شده؟!
|