« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
January 12, 2002
<دلم می خواد لنگه کفشم رو دوباره پرت کنم به طرفش که برای پس دادنش مجبور شه بر گرده. دلم می خواد يه عالمه حرفای قشنگ قشنگ بزنم شايد دلش بسوزه بر گرده! دلم می خواد عين اين بچه های لوس و ننر پاهام رو بکوبم روی زمين و اونقدر ونگ بزنم تا کلافه شه و برای اينکه ساکت بشم و شر بخوابه بر گرده! ولی هيچ چی نمی گم. اگه بخواد برگرده خودش بر می گرده. اگه هم نخواد برگرده حتی اگه وبلاگ نيما و پارسا و امير حسابدار و آذر و دندانپزشک و فضول رو هم بخونه بر نمی گرده. دلم می خواد يه جوری بهش بگم لازمه که باشه ولی خوب دلم نمی خواد از روی اجبار بمونه. حرفی که از روی اجبار باشه با حرف دل فرق می کنه. پس هيچ چی نمی گم و ساکت می مونم. بذار بره. اما مطمئنم که بر می گرده! دلش نمياد مارو تنها بذاره.
|