خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

January 11, 2002


برای من هيچ جا قشنگ تر از اکباتان نيست وقتی برف مياد. همه جا سفيد سفيد می شه. می رم پشت پنجره. درختهای سرو جلوی پنجره اتاقم مثل ملکه های برفی شدن.آدم دلش می خواد اين ملکه های برفی رو بغل کنه.آدم دلش می خواد بره بيرون و روی چمن ها ميون اين برفا غلط بزنه. بچه که بودم شبايی که برف می اومد دائم می رفتم پشت پنجره اين درختای سرو رو نگاه می کردم ببينم چقدر برف روشون نشسته.آخه اگه کاملا سفيد می شدن ديگه مطمئن می شدم مدرسه ها تعطيل می شه.مدرسه ها که تعطيل می شد ما ديگه خونه بند نمی شديم. شال وکلاه می کرديم، سطل و بيلچه بر می داشتيم می رفتيم پايين. اهل آدم برفی درست کردن نبوديم.هميشه دوتا قلعه می ساختيم. بعد دو تا گروه می شديم. يه گروه پسرا يه گروه دخترا. شروع می کرديم گوله برف بازی. اين پسر های نامرد هم که تا می خورديم مارو می زدن. ما هم هی جيغ می زديم. بدبخت همسايه ها سرسام می گرفتن. حالا فردام احتمالا يه همچين خبراييه. بچه ها می رن پايين. من هم می رم پشت پنجره نگاشون می کنم. کاش همه بچه ها اين فضای باز اينجا رو داشتن. کاشکی می شد وقتی برف مياد کار رو هم مثل مدرسه ها تعطيل کرد .کاشکی می شد من هم دست و پامو اره می کردم می رفتم فردا پايين با بچه ها برف بازی می کردم!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران