« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
January 11, 2002
کلاس ماجرايی پسرای من بالاخره تموم شد. نمره هاشون رو هم دادم. هر چيزی بالاخره يه موقعی تموم می شه منتها مهم اينه که آخرش چه جوری تموم شه و تو ازش چی ياد بگيری. هفته های آخر من ديگه بی جنبه نبودم. اونام ديگه يه جوری نگام نمی کردن که انگار آدم فضايی ديدن. ديگه اگه يکی رو صندلی چرم تکون می خورد و صدای مشکوک ازش در می اومد کسی نمی خنديد. ديگه همه موقع درس دادن من فقط پای تخته رو نگاه می کردن نه جای ديگه رو. ديگه من تو دلم قربون صدقه اون پسره که ازش خوشم می اومد نمی رفتم و برام يه شاگرد معمولی (ولی باهوش) بود هر چند که تو يکی از بحث های کلاس اصرار می کرد که مجرده و دوست دختر هم نداره. (با وجود اينکه دخترا تو اين موقعيت اولين چيزی که به خودشون می گيرن اينه که حتما اون آقاهه از من خوشش اومده که الکی می گه دوست دختر نداره و نمی خواد من بپرم ولی من به حساب اين گذاشتم که تو کلاس روش نمی شه بگه.) خلاصه ديگه برام درس دادن به پسرا
عادی شد. من هم به اونها به چشم آدم فضايی نگاه نمی کردم. البته هيچ تضمينی نميدم يکه به خوشگلی براد پيت بياد سر کلاسم هم باز همينطوری بمونم ولی خوب فکر می کنم جنبه بيشتری پيدا کردم.
چی می شد اگه همه کلاس ها مختلط بود و اينقدر سعی نمی کردن مردها و زن ها رو از هم جدا کنن؟ به نظر من اينطوری همه بيشتر نديد بديد می شن. من يادمه تو دانشگاه دوره ليسانس ما پسر دختر هارو از هم جدا کرده بودن. ولی اگه يه موقع دو سه تا پسر می اومدن تو کلاسمون ملت از سر و کولشون می رفتن بالا و افتضاح می کردن. ولی تو دانشگاه فوق ليسانسمون اصلا از اين خبرا نيست. همه با هم دوستيم و پسر دختر مفهومی نداره حتی برای اون مومن و حذب اللهی هاش هم. اصلا به نظر من با اين وضع اونا دارن مملکت رو به سمتی می برن که ملت برن لزبين شن. نمونه اش رو هم فراوون دور ور خودم ديدم. هم راحت تره، هم دردسرش کمتره.
|