« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
January 02, 2002
من يه دوستی دارم که يه جورايی مثل دون خوان می مونه برام. البته دکتر من بوده. يه زمانی برای درمان سردردهام پيشش می رفتم. يه مدتی سردردهام خوب شد. ولی بعد دوباره همهش بر گشت. ولی برای من سردر بهانه بود. می رفتم که پيشش حرف بزنم و حرفاشو بشنوم. اين دکتر من مثل همه آدمهاست. مهمونی می ره، می رقصه، شيطونه، انواع تفريحات سالم و ناسالم رو انجام می ده، يعنی يه جورايی جنبه های بيرونيش مثل بقيه آدمهاست. ولی از اون ور يه چيز خاصی داره که من نمی دونم اسمشو چی می تونم بذارم. يه جور انرژی، يه جور بينش، نمی دونم يه چيزی داره تو خودش که وقتی حرف می زنه باعث می شه آدم صدای خودشو بشنوه. نمی دونم خيلی موقع ها يه حرفايی می زنه که شايد خودم از قبل می دونستم، ولی نمی دونم چرا نمی ديدمشون. يه جورايی کمک می کنه بزرگ بشم. آخه از روز اول حواسش به من بوده. از روز اولی که تصميم گرفتم بزرگ بشم کنارم بوده. نمی دونم چقدر بزرگ شدم. شايد خيلی کم شايد هم خيلی زياد. ولی هر چی بوده با کمک اون بوده.
ديروز صبح يه دفعه همين آقای دکتر بهم زنگ زد. من خواب بودم ولی نمی دونم چطور شده بود که تلفنم رو يادم رفته بود بکشم. خلاصه از خواب پاشدم و گوشی رو برداشتم. بهم گفت چی شده؟ چرا هی داری موج می فرستی؟ چرا داری داد و بيداد می کنی؟ و من کف کرده بودم. آخه شب قبلش خيلی داد زده بودم و گريه کرده بودم. اثراتش هم تو وبلاگم بود. مونده بودم. چه طوری صدای داد منو شنيده بود؟
رفتم پيشش. يه خورده داد و بيداد کردم. يه خورده حرفاشو گوش کردم آرومم گرفت. شايد بعضی اوقات حرفاشو اينجا بيارم.
|