خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

December 20, 2001


بابام امروز بازنشسته شد به سلامتی. دمش گرم که 40 سال سر کار رفت و تو اين دوره ای که همه رو بعد از 30 سال خدمت بازنشسته می کنن يه جوری کار کرد که الان هم ديگه مجبور شن بازنشسته اش کنن. ولی خوب خدا به داد من بدبخت برسه. اين مامان بابای من روزای جمعه هم نمی تونستن همديگرو تحمل کنن چه برسه به الان. مامانم با وجود اينکه واقعا عاشقشم ولی متاسفانه يه جورايی خاله زنکه و من فکر می کنم يکی از چيزايی که بابای منو و فکر می کنم اکثر مردا رو به سر حد جنون می رسونه خاله زنک بازيه. البته اين بازی مامان بابمه، به من ربطی نداره، ولی خوب منم تو همون خونه زندگی می کنم و نفس می کشم. ديگه چقدر می تونم تو اتاقم بچپم پای کامپيوتر. ولی اين اتفاق دو تا حسن خوب برای من خواهد داشت. يکی اينکه مجبورم يه خورده اتاقم رو جمع کنم. چون بابام هر وقت عصبانيه يه سری هم به اتاق من می زنه و سوژه هم که خدارو شکر تو اتاق من (جنگل مولا) فراوونه. شايد من مجبور شم يه خورده مرتب شم. دهن خودم و بقيه رو با اين شلختگی و بی نظمی سرويس کردم. حسن ديگش اينه که شايد من مجبور شم اين سيگار لعنتی و دوست داشتنی رو ترک کنم. خودم از تمام هزار تا عيب سيگار با خبرم ولی چيکار کنم که عين اين احمقا عاشقه سيگارم. دقيقا يکسال لب به سيگار نزدم ولی عيد امسال بعد از اينکه دختر خاله نازنينم فوت شد توی يه جمعی افتادم که همه سيگاری بودن و من هم دوباره شروع کردم. ا لبته ذغال خوب هم بی تاثير نبود! وقتی بعضی اوقات يکی بوگند سيگار می ده پيش خودم ميگم ديگه نمی کشم. ولی دوباره تو کافی شاپ، تو مهمونی يا وقتی با يه دوست قديمی هستم می شم دودکش. واقعا نمی فهمم چرا بعضی اوقات اينقدر سبک مغزم؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران