« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 16, 2001
شب جمعه رفته بودم مهمونی. از قبلش تصميم گرفته بودم کلی به خودم برسم. 3 ماهه که با دوست پسرم بهم زدم و تو اين مدت اصلا به خودم نرسيده بودم. تازه 5 کيلو هم چاق شده بودم. خلاصه رفتم آرايشگاه موهامو کوتاه کردم، ابروهامو بر داشتم، عمل دردناک اپيلاسيون رو انجام دادم و از همه مهمتر رفتم يک دامن 20 هزار تومنی خريدم. خلاصه پا شديم خوشحال و خندون رفتيم مهمونی. دوست پسر سابقم هم اونجا بود. چشمتون روز بد نبينه. همه که تا خرخره خورده بودن ولی اون ديگه زيادی خورده بود و مست مست بود. باز هم شروع کرد بهم گير دادن. گريه کرد، داد زد، التماس کرد که برگردم ولی من عين سنگ بودم. وقتی می ديدم اينقدر زجر می کشه منم ناراحت می شدم چون واقعا دوسش دارم اما احساسم بهش مثل احساس يک دختر به يک پسر نيست، هيچ وقت هم نبوده. ولی هيچ وقت جراتش رو نداشتم که بگم. 2 سال خودم رو گول زدم و با آدمی که هيچ ربطی به من نداشت دوست بودم. وقتی فکرشو می کنم می بينم خيلی بهش بد کردم چون بايد از همون روزای اول اين دوستی رو قطع می کردم. ولی نمی دونم خودخواهی يا ترس از تنها شدن بود که نمی ذاشت بهش بگم نه. وقتی فکر می کنم چه اشتباه بزرگی مرتکب شدم حالم می گيره. چون من که رفتم از زندگيش ولی اون نمی تونه قبول کنه. واقعا داغون شده. اون شب هم مهمونی رو ريخت به هم. بعد هم همون جور گذاشت رفت، بچه هام نتونسته بودن پيداش کنن. ولی خدارو شکر سر از خونشون دراورده بود. تازه اون شب کميته هم اومد و نور علی نور شد. البته 20هزار تومن با 3 تا ساندويچ گرفت و رفت ولی خوب مام يه جورايی شاشيده بوديم تو خودمون. من که فقط می ترسيدم بابام بفهمه چون بهش گفته بودم مهمونی خونه يه دختريه ولی خونه 4 تا پسر بود! خلاصه اون شب شبی بود فراموش نشدنی. حالا امشب هم مهمونی دعوتم ولی خدارو شکر هيچ کس رو نمی شناسم اونجا. ولی حالا از اون ور همون ترس تنها بودن باهامه. می گم کاشکی بود باهام ميومد مهمونی.
|