« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 12, 2001
من امروز به معنای واقعی (خيلی می بخشيد) اَن شدم! امروز می خواستم از موسسه خارج شم که يه دختر خانوم جينگول مستان اومدن از نگهبانی سراغ همون شاگردم روگرفتن که من ازش خوشم مياد. بعد من بهش گفتم که آره امروز 3 دقيقه زود تعطيلشون کردم و خانوم خيلی ناراحت شدن و رفتن. يکی نيست به من بگه خوب به تو چه. حالا گيريم که اين آقا دست و پا چلفتی بود و اصلا دوست دختر هم نداشت چه فرقی به حال تو می کرد! خوب می دونم فرقی به حال من نمی کرد ولی خوب يه جورايی حس حسوديم درد گرفت. حالا خدا رو شکر که دختره خيلی زشت بود و از بس آرايش کرده بود عين هيولا شده بود! (آخ که چقدر غيبت می چسبه وقتی آدم حرصش درومده!)
|