خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

December 11, 2001


يه آقای مترجمی هست که خيلی همه تحويلش می گيرن و فکر می کنم عضو کانون نويسندگان هم باشه. اسمشو نمی آرم چون هدفم اين نيست که پشت سره کسی حرف بزنم. داشتم صفحه آخر روزنامه ايران يکشنبه رو می خوندم که ديدم يه مصاحبه ای با اين آقا شده. آخه ايران تازگيها مثل اون موقع های جامعه و توس هر روز با يه چهره ادبی يه گپ کوتاه داره. تو اين ستون کلی از کارای اين آقا تعريف شد و من هم کلی حرص خوردم. برای اينکه ايشون تو دوران ليسانس يک ترم استاد ترجمه پيشرفته ما بودند و اونقدر گند زدن که خدا می دونه. من واقعا نمی دونم معيارهای جامعه ما برای يه مترجم خوب چيه. من کلی با ايشون سر کلاس جر و بحث داشتم. و واقعا به جرات می گم من و 3،2 تا از دوستام خيلی بهتر از ايشون ترجمه می کرديم. يه متنی بود از يه داستانی که داشتيم روش تو کلاس کار می کرديم. هيچ وقت يادم نمی ره يه جای متن نوشته بود که Jill who used to breed dogs و ايشون ترجمه کردن جيل که به توليد سگ می پرداخت که همه صداشون دراومد که آقا مگه سگ محصول کارخونه ايی، بعد گفتن خوب جيل که به زاد و ولد سگ می پرداخت که کلاس يه دفعه منفجر شد از خنده چون هيچ کس تا حالا نديده که آدم سگ بزاد و بعد از کلی اصرار ما ايشون قبول کردند که به جای breeding dogs بگيم پرورش سگ. من اون موقع اصلا نمی دونستم که ايشون اينقدر معروفن و گر نه بيشتر هم حرص می خوردم. خيلی دوست دارم بدونم چه طوری اين آدما معروف می شن. من آرزوم اينه که بشينم و کتاب ترجمه کنم. ولی متاسفانه برای آدمهايی مثل من تو بازار نشر فعلا جايی نيست چون کسی حاضر نيست رو ماها سرمايه گذاری کنه. هنوزم که هنوزه تحت تاثير اسمها هستيم. ولی کاش يکی ترجه کتاب "زائرين غريب" (اثر گابريل گارسيا مارکز) ايشون رو بخونه تا بفهمه من چی می گم.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران