خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

December 09, 2001


اين داستان رو چند وقت پيش نوشته بودم. وبلاگ 8 دسامبر دندانپزشک رو که خوندم به هوس افتادم بذارمش تو وبلاگم. اميدوارم فردا دوباره بعضيها راه نيفتن و بگن اين خورشيد خانوم باز رفت سراغ ...، چون اگه همچين حرفی بزنن خيلی شيک حواهم گفت به شما هيچ ربطی نداره.
و اما 2 تا نکته:
1. اين داستان تماما خيالی و زاييده ذهن منه.
2. لطفا افراد زير 18 سال يا افرادی که زود منحرف می شن اين داستان رو نخونن.

زمان: همين چند سال پيش مکان: همين دورو برا

**روز دهم: [دختر پسر پای تلفن]
...
...
پسر: بگو ديگه چی پوشيدی عزيزم؟
دختر: آخه روم نميشه بگم.
پسر: بگو ديگه می خوام تصورت کنم.
دختر: آخه چيز زيادی تنم نيست.
پسر: ناز نکن ديگه.
دختر: [با لبخند مليح و نازو ادا] يه تاپ پوشيدم با يه شلوار کوتاه.
پسر: ...
دختر: ...
[بقيه ماجرا خود سانسوری می شود]


**روز بيستم: [دختر پسر پای تلفن]
...
...
پسر: بيا خونمون ديگه، عجب آدمی هستی.
دختر: نه آخه خوب نيست. اصلا روم نميشه. اگه مامانت اينا بيان چی؟
پسر: بابا اونا تا شب نميان. تازه رو شدن نداره. مگه ميخوايم چيکار کنيم با هم؟
دختر: آخه من يه اصولی دارم که برام خيلی مهمه. اصلا اگه منو ميخوای ببينی بريم مثل هميشه بيرون.
پسر: ...
......


**روز بيست و يکم: [خونهء پسر]
...
...
دختر: وای چقدر اتاقت قشنگه!
پسر: تختمو ديدی چقدر باحاله.
دختر: آره ولی چرا دو نفرس؟
پسر: خوب اينطوری راحتتر می خوابم.
دختر: کامپيوترت رو روشن کن ببينم تو هاردت چی داری.
پسر: کامپيوتر رو ولش کن ...
......
[اين قسمت از صحبتها خودسانسوری می شود]
.....
پسر: يعنی تو به من اطمينان نداری؟ يا اينکه دوسم نداری؟ اصلا فکر نمی کردم اينطوری باشی. خيله خوب هر جور تو راحتی. اصلا من لباسامو می پوشم بريم بيرون.
دختر: نه، نه. اصلا مساله اطمينان نيست. به خدا دوست دارم.
پسر: پس چی؟ چرا اينطوری می کنی؟ اصلا با اين طرز تفکرت حال نکردم.
دختر: خوب حالا تو قهر نکن...
......
[بقيه ماجرا خود سانسوری می شود]


**دو ماه بعد: [خونهء دختر]
......
......
دختر: تورو خدا مواظب باش ايندفعه. دفعه پيش نزديک بود از دستت در بره.
پسر: بابا حالا اگرم شد زياد مهم نيست. اينهمه آدم اينکارو کردن ماهم يکيشون. تو چقدر جدی می گيری.
دختر: يعنی چی؟ اومديم و نشد با هم ازدواج کنيم. من از دوختن پوختن خوشم نمياد. دوست ندارم به يکی که قراره تا آخر عمرم باهاش زندگی کنم الکی دروغ بگم.
پسر: اگه يکی تورو واقعا به خاطر خودت بخواد کار نداره به اينکه تو دختری يا نه. هيچ لزومی هم نداره بری عمل کنی. واقعا فکر می کنی ارزشه تو به اين چيزاست؟
[دختر نمی دونه چی بگه]
......
......


**6 ماه يا يکسال يا دو سال بعد: [دختر پسر پای تلفن]
......
......
دختر: به من مربوط نيست پول نداری. هر چی زودتر بايد برام پول جور کنی. نامزدم گير داده زودتر عقد کنيم. بايد فوری برم سراغ اين دکتره. می گن کارش خيلی خوبه. آنی می گفت شوهرش اصلا نفهميده شب اول. تازه کلی هم از قبلش محکمتر شده بوده.
پسر: بذار ببينم چيکار می کنم. بدبختی همه چکام برگشت خورده.
دختر: اون موقع که می گفتم مواظب باش بايد فکر اينجاشم می کردی يا حداقل منو دو دره نمی کردی بری با يه نفر ديگه دوست شی...
.....
.....
[پايان]




 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران