« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 8, 2001
جند روزه نرسيدم بنويسم برای اينکه خواهرزادم کارو زندگی برام نذاشته. تازه يک سالش شده. شوهر خواهرم رفته مسافرت و خواهرم و پسر جونورش اومده بودن پيش ما و خوب شبا تو اتاق من می خوابيدن. اونقدر اين بچه خوردنيه که من همه کارام تعطيل بود اين چند روز. خوابم واسه من نذاشته بود. صبح سر ساعت 10 شيپور بيدار باش می زد و می افتاد رو کله بنده و يه فص منو کتک ميزد. بچم نمی دونم به کی رفته اينقدر منو می زنه! نصف موهامو کنده توله. هنوز راه نمی تونه بره ولی با همين چار دست و پا راه رفتنش ديوار راستو می ره بالا. يه دفعه می بينی غيبش زده. بايد يک ساعت دنبالش بگردی تا مثلا زير کابينت پيداش کنی. يک آوازی هم می خونه که تا هفت تا همسايه اونور تر صداشو می شنون. کار بد که می کنه همچين به آدم لبخند معصوميت می زنه که آدم دلش کباب می شه بهش حرف بزنه. من اين بچه رو خيلی دوست دارم. نمی دونم شايد به خاطر اينه که وقتی به دنيا اومد من يک هفته پيش خواهرم بيمارستان بودم و بيشتر من بهش می رسيدم. از همون اول هم همش به من می چسبيد. يه سری از اخلاقاشم کپی منه که باعث شده کلی فحش از خواهرم بخورم چون اخلاقای مزخرفش به من رفته. خدا نکنه گشنش باشه يا خوابش بياد. نه مامان ميشناسه، نه بابا، نه خاله. عين خودم! من يه بار با دوست پسرم سر شيکم بهم زدم چون خونشون سالاد اولويه داشتن و من گشنم بود اما آقا برای من نياوردن سالاد رو.( البته بماند که بيچاره نمی دونست که اصلا سالاد الويه دارن) خوابيدنش هم عين خودمه. شب اينور تخته صبح يه ور ديگه تخت. بيچاره خواهرم اين دو شب بين ما خوابيد پدرش درومد. در ضمن ايشون به سلامتی اين پد پايين کی بوردم رو هم شيکوندن. فکر کنم تا سال ديگه از کامپيوتر من چيزی باقی نذاره و شما هم از شر وبلاگ من خلاص شيد!
|