« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 06, 2001
يه کلاس ديگه بهم دادن که باز آقايون هستن. ولی حالم از اين کلاس بهم خورد. هر جوری شده نمی گيرمش. حدود 15 نفر هستن از يه موسسه. هر کدوم انگليسيشون يه ساز می زنه و من بايد همه رو در يک سطح آموزش بدم. تازه سطح کلاسی که براشون تعيين کردن بالاتر از اون چيزيه که واقعا هستن. کلی سره رييسم قر قر کردم که اينا بايد از يه ترم پايين تر شروع کنن ولی شخصی که آقايون رو مصاحبه کرده بود اصرار می کرد که نه خيلی هم اينا سطحشون خوبه. چون اگه به حرف من گوش بده معنيش اينه که اون مصاحبه هارو بد انجام داده. بعد هم تشريف آورد سر کلاسم observe و از شانس گهه من همون موقع 2 تا تمرين آسون بود که بچه ها بلد بودن. بعد هم سرشو انداخت مثل گاو رفت و فکر نکرد اين تمرينه آسون بود. خلاصه اين موسسه ای که من توش به آقاها درس ميدم تقريبا 3 برابر بيشتر از موسسه دخترها بهم پول ميده ولی واقعا به اين نتيجه رسيدم که مفت هم نمی ارزه و محيط و ديسيپلين کاری به هر پولی می ارزه. برای اينکه وقتی ديسيپلين نباشه، ملت اکثرا الکی کار می کنن. تصور کنيد درس دادن به يه کلاسی که معلم ترم قبلش الکی کار کرده و شاگردا رو همين طور تخمی قبول کرده که بگه مثلا راندمان کاری من خيلی بالاست. خوب من بدبخت که معلم ترم بعد باشم بايد به قدری تو اين کلاس جون بکنم که 10 برابر اون پولم بهم بدن نمی ارزه. ولی خوب فعلا به خاطر اين تز لعنتی که فکر کنم آخرش منو دق بده مجبورم اينجا کار کنم چون پولش خوبه و در عوض می تونم ساعت کمتری کار کنم بدون اينکه به جيبم فشار بياد.
راستی يک دونه پسر خوبم تو اين کلاس نيست و همشون گاگول هستن. مضافا بر اين که يکيشون هم تا من وارد کلاس شدم تا يک ربع داشت می خنديد. نمی دونم بيچاره چی ديده بود که اينقدر خنده دار بود. يکيشونم بود که فقط توجهش به ممه های بنده بود. اينم از مصيبت جدا کردن بيش از حد خانمها و آقايون. هم من بي جنبه شدم و هم خيلی های ديگه.
|