خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 16, 2005


ساعت پنج عصر دوباره زر زرم راه افتاد. اگه چارشنبه سوری های اکباتان رو ديده باشين شايد بفهمين چرا.

وقتی شهر روز چارشنبه ساکت باشه و بارونی آدم بيشتر حس می کنه که يه چيزی کمه. رفته بودم روغن ماشين رو عوض کنم. احساس دلتنگی با احساس خنگی همراه شد وقتی تکنيسينه بهم گفت که چرخای ماشين به زودی بايد عوض شن و به نظر ما ارزشش رو نداره که الان پول بدين برای بالانس چرخا و من نمی تونستم تصميم بگيرم در اين مورد چون هيچی حاليم نيست راجع به اين چيزا و زنگ زدم به آقای همسر که ببينه چيکار بايد کرد. تو راه برگشت طبق معمول اين روزا اين آهنگ زيبا شيرازی رو گوش کردم و احساس دلتنگی و خنگی با احساس پا در هوا بودن همراه شد. بعد اومدم خونه و بقيه غذای خوشمزه من در آوردی که ديروز درست کرده بودم رو خورديم و راه افتاديم رفتيم خارج از شهر خونه يکی از ايرانی های پولدار اين طرفا که مهمونی داده بودن. با بچه ها زديم و رقصيديم (حتی بانو آيالا رو هم رقصوندم يه جورايی!) و آتيش بازی های خوشگل کردن تو آسمون و با آقای همسر از رو آتيش پريديم و کباب کوبيده خورديم و کلی خنديديم و از امنيتی که داشتيم حسابی استفاده کرديم و مامان بابام زنگ زدن و حتی با سکينه خانوم حرف زدم و کلی قربون صدقه ام رفت و با روشی و شيده هم حرف زدم و يهويی ديدم حس دلتنگيم کمتر درد داره و حس خنگيم از بين رفته و حس پا در هواييم هم خودشو يه گوشه موشه هايی گم کرده. اين حس ها و حالت ها هفته ای چند بار تکرار می شن و من عين نوار قلب از سطح احساساتی بودن و لوس بودن تا سطح واقع بين بودن و عاقل بودن بالا و پايين می پرم. هنوز خيلی راه دارم تا اينکه يه جورايی اون شخصيت لوس و احساساتيم بميره و نوار قلبم رو خط واقع بينی و عاقل بودن ثابت بمونه. هنوز خيلی راه دارم تا وقتی که به جايی برسم که قدر موقعيت هام رو بدونم و از فرصت هايی که مهاجرت به هر انسانی می ده استفاده کامل رو ببرم. می دونم که وقتی برم دانشگاه خيلی راحت تر می تونم با لوس بودن ها و احساساتی بودن هام کنار بيام و گذشت زمان و عادت خيلی چيزا رو حل می کنه. اما نمی دونم با دلتنگيم برای بغل مامان بابام و روشی چيکار کنم. برای اون هم بايد يه راهی پيدا کنم!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران