چگونه ميشود به آنكسي كه ميرود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان،
فرمان ايست داد.
سرد می شه، بعضی وقتا هوا خيلی سرد می شه. برف می ياد و زن می ره و می ره و می ره. وای نميسته. سرگردونه. نه به پشت سرش نگاه می کنه نه به جلو. اما وای نميسته. اونقدر می ره تا بالاخره بهار برسه و برفا آب بشن. اونقدر می ره تا بالاخره درخت جوونه بزنه و دوباره سبز شه و زندگی ای که تو وجودش يخ زده گرم بشه و به بار بشينه. اونقدر می ره تا درخت فقط يه درخت باقی نمونه. عين مگی گربه هه تو گربه روی شيروانی داغ. نه، به اين زن نمی شه فرمان ايست داد. هيچوقت...
---
*برای ديدن عکس بزرگ تر روی عکس کليک کنين.