« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
April 07, 2005
و اما آخرين خبر اينکه من از دانشکده ژورناليسم هم پذيرش گرفتم، باز هم بدون پول! فعلا که از جاهای مختلفی که خواننده های خوب اين وبلاگ معرفی کردن و دو سه جای ديگه چيزی نتونستم گير بيارم. خيلی مسخره می شه اگه به خاطر بی پولی نتونم برم. حالا بازم دارم می گردم. می خوام برم باز هم با استاد ها مخ زنی کنم ببينم چی می شه.
چند روز پيش برای اولين بار سر يکی از کلاس ها هم رفتم که اصولا ببينم کلاس های اينجا چطوريه. اسم کلاس "جنسيت، نژاد، و دموکراسی" هستش که هم از دانشکده ژورناليسم و هم از مطالعات زنان توش شرکت می کنن. جالب بود که هيچ پسری تو اين کلاس ثبت نام نکرده. اون روزی که من رفتم موضوع در مورد کليشه های نژادی بود که در مورد سياهپوست ها تو صنعت سرگرمی آمريکا به کار رفته. اولش که استاد اومد (که يک زن فنلاندی باحاله که خودش با يه مرد سياهپوست ازدواج کرده) هيچ کس به پاش بلند نشد که من خوشم اومد! هميشه حس بدی بهم دست می داد وقتی شاگردام از جاشون بلند می شدن. فکر می کنم اينکار بيشتر از احترام، فاصله ايجاد می کنه بين معلم و شاگرد. شاگرد ها برای خودشون آب و نوشابه و انگور! می خوردن. بعدش استاده شروع کرد راجع به يه کمپينی حرف زد که بر عليه يه برنامه راديويی راه افتاده. برنامه هه اسمش Drunk Bitch Friday هستش و مثل اينکه در باره اينه که به زنا مشروب می دن که کارای عجيب غريب کنن و بعد در همون حال باهاشون مصاحبه می کنن و عکس هاشون رو هم می ذارن تو وبسايتشون همون موقع و کلی توهين به زن هاست و غيره. خلاصه همه دانشجوها سر و صداشون در اومد و راجع به اين مساله يه خورده حرف زدن.
بعدش يه فيلمی گذاشت در مورد موضوع اون روز کلاس که جالب بود. بعد از فيلم هم دو تا از شاگردا کتابی که در باره همين موضوع بايد خونده می شد رو کنفرانس دادن. از سطح اطلاعاتشون و مدلی که مسائل رو تجزيه تحليل می کردن خوشم اومد. خيلی جاها از تجربه های شخصی خودشون می گفتن. و البته اشاره به برنامه های تلويزيونی هم زياد بود و من که تلويزيون زياد نگاه نمی کنم سر در نمی آوردم چی می گن. يکی از دخترايی که بايد کنفرانس می داد، اولش ازشون خواست رو کاغذ يک مرد و زن (هم سياه و هم سفيد) متوسط آمريکايی رو توصيف کنن. جواب همه تقريبا يه شخصيت دنيای سرگرمی بود. دختره گفت خودش هم اولين چيزهايی که به ذهنش رسيده يه شخصيت سينمايی يا تلويزيونی بوده. حتی استاده هم همينطور. خلاصه که اينجوری نتيجه گرفت که چقدر صنعت سرگرمی تاثير داره تو شکل دادن کليشه ها و برای همين چقدر مهمه که نسبت به برنامه های تلويزيونی و فيلم ها حساس بود و کليشه هايی که ارائه می دن رو نقد کرد. (ياد جلسه های سايت زنان و اون جلسه انجمن صنفی در اعتراض به صدا و سيما افتاده بودم!)
کلاس سه ساعت طول کشيد و من اصلا گذر زمان رو حس نکردم و بعدش فکر کردم چقدر دلم می خواد اينجا دانشجو شم!
غير از اين هم ديگه يا فيلم می بينم و يا کتاب می خونم و با اين و اون بيرون می رم. سی دی های ديکشنری هام رو هم بالاخره پيدا کردم و يه داستان دارم ترجمه می کنم. آقای همسر حسابی درس داره. من هم ساعت 7 صبح می خوابم و 4 بعد از ظهر بيدار می شم. و ديگه داره تو خونه موندن و نداشتن کار واقعی بدجوری کلافه ام می کنه!
|