خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

April 09, 2005


بارون مياد جر جر
رو پشت بوم هاجر
هاجر عروسی داره
تاج خروسی داره...


آسمون قلمبه* شد يهويی، من خواب بودم و تو خواب و بيداری حاليم نشد که آسمون قلمبه است. خيلی ترسيدم. تو که نبودی. تنها بودم. بعد ديدم بارون داره جر جر می ياد. اين ناودونه هم بدجوری صدا می ده. راستی اون روزی که از خواب پاشدم خواب آلو رفتم که دست و صورت بشورم و مسواک بزنم يهويی خشکم زد. يه دونه موی سفيد بود انگاری. سريع مسواک زدم و سعی کردم به روی خودم نيارم. ولی تا شب هی يادم می اومد. آخرش رفتم جلوی آينه و حسابی گشتم. يه دونه بود. کندمش و حسابی بررسی اش کردم. نصف يه طرفش سفيد بود. حالم بد شد. نمی دونم چرا اينقدر حس بدی بهم دست داد. بچه بودم هميشه مگه نه؟ يه بچه کوچولو که دوست داره تو بغلت پيشی بشه و نازش کنی. اين موی سفيد حالمو بد می کنه. از رنگ مو بدم مياد. احساس می کنم با رنگ مو شبيه اجنه ها شم. از دست خودم عصبانی ام. از اون روز روزی چند بار جلوی آينه موهامو می گردم. وسواس گرفتم. اين حس خود بچه بينی تو وجود من فسيل شده. هر چيزی که اين حس رو از بين ببره می ترسونتم. من هنوز می خوام بچه باشم. هنوز می خوام به آرزوی پيشی شدن و تو بغلت خودم رو جا کردن بخونم: بارون مياد شر شر؛ پشت خونه هاجر، هاجر عروسی کرده، دمب خروسی کرده....**

---
*و **: بچه تر که بودم اينطوری تلفظ می کردم اينا رو.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران