خلاصه نتيجه اين شد که روز قبل از عروسی من با يکی از دوستام تو شهر ولو شده بوديم که من لباس شب بخرم و درنتيجه برای لباسه کفش بخرم و يکی دو تا چيز ديگه، کادوی عروسی بخرم و وسائل کادو کردن و کارت. خلاصه که 11 شب بود که جنازه ام رسيد خونه. بعد يه کار ديگه ای داشتم که انجام دادم و شروع کردم به جمع کردن وسايل که ديدم ساعت 5 صبح شد. به بابک گفتم ارزشش رو نداره دو ساعت بخوابيم و بعد راه بيفتيم که مطمئنا خواب می مونيم. خلاصه پنج صبح راه افتاديم بريم ميامی! دو ساعت و نيم اول من روندم و بابک چرت زد و من از چرت بابک استفاده کردم و با زيرکی هر چه تمامتر 95 مايل در ساعت می روندم (تو اتوبان های فلوريدا حداکثر سرعت 70 مايل يا همون 110 کيلومتر خودمونه) يه جوری که پليس گيرم نندازه (حالا بعدا شايد در اين مورد بدآموزی کردم!) و در نتيجه خودم هم خوابم نبره. بقيه اش رو هم اون روند و من چرت زدم و جنازه تر از شب قبل رسيديم ميامی خونه يکی از دوستامون. به زور و زحمت يک ساعت خوابمون برد و راه افتاديم رفتيم عروسی.
اين ها چون خيلی مذهبی بودن مراسم کامل "مس" رو برگزار کردن و با کلی دعا و غيره، خلاصه يک ساعتی طول کشيد تا هم رو ماچ کردن و مراسم کليسا تموم شد. اولين بارم بود که کليسا می رفتم و يه جورايی ياد مسجد افتاده بودم. البته ارگ و ساکسيفون داشتن، ولی کليسای خيلی ساده ای بود پر از مجسمه های عيسی مسيح بر صليب. رو ديوار اعلاناتش ليست برنامه هاشون رو نوشته بودن و من ياد برنامه های بسيج مسجد اکباتان افتادم که بنده در12 سالگی تو کلاس های تفسير قرآنش شرکت می کردم و دوره جزء آخر قرآن رو اونجا گذروندم! لباس های ملت هم حتی از لباس قبليم ساده تر بود و کلی حرصم در اومد که بعد از اينهمه صرف جويی کلی پول بيخود دادم. البته لباسه شديدا خوشگله (قرمزه!) وعوضش يک عالمه عکس خوب گرفتم که برای مامانم بفرستم ذوق کنه!
خلاصه که مراسمشون هم خيلی خوب بود. 50، 60 نفر بيشتر نبودن. بساط نوشيدنی و خوردنی هم به راه بود. من و بابک هم کمی افسوس خورديم که اگه همچين جايی رو داشتيم برای عروسی چقدر از بدبختی هامون کم می شد و چقدر عروسی بهتر برگزار می شد. سر شام مشغول لمبوندن بوديم که يهو متوجه شديم داماد داره پشت ميکروفون دعای قبل از غذا می خونه و همه دستاشون رو به حالت دعا گرفتن و خلاصه آبرو ريزی شد يه خورده! ساعت 10 شب هم عروسی تموم شد و عروس و داماد سوار ماشينی که با بدجنسی روش يه چيزای بامزه ای نوشته بوديم شدن که برن نمی دونم کجا که فرداش برن ماه عسل رم. اينا شديدا از مرگ پاپ غمگين بودن، اما از اونور کلی خوشحال بودن که وقتی پاپ جديد انتخاب می شه رم هستن و اين رو لطف خداوندی می دونستن نسبت به آغاز زندگی مشترکشون. منم يه جورايی ته دلم براشون خوشحال شدم و يه خورده هم گريه ام گرفت از خوشحالی که چقدر به همديگه ميان و از نظر فکری با هم هماهنگ هستن و اميدوارم واقعا خوشبخت شن. اين وسط بابک جان هم به اين نتيجه رسيد که شب رو نمونيم پيش دوستمون و برگرديم خونه، چون شديدا نگران درسش بود. خلاصه جنازه های متحرک ما در دستشويی لباساشون رو عوض کردن (بماند که من چجوری اون بند و بساط رو عوض کردم!) و 6 ساعت روندن و برگشتن خونه!
تن من رسما تبديل به چوب شده بود. تا ساعت 6 بعد از ظهر فرداش خواب بودم! و بعد هم تا ديروز همش احساس مريضی می کردم. ساعت خوابم هم که خيلی خوب بود، افتضاح تر شد و اين دو سه روزه 9 صبح خوابيدم 6 بعدازظهر پاشدم که نمی دونم با ساعت کجای دنيا تنظيمه! حالا اصلا نمی دونم اين همه بدبختی که کشيديم و پولی که خرج کرديم در وضعيت خرج قطره ای مون (فقط 80 دلار پول بنزينمون شد) و اينکه تا ميامی رفتيم و دريا نرفتيم و پيش دوستمون هم که خيلی وقت بود نديده بوديمش نمونديم، به اين عروسی می ارزيد يا نه!