خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

May 11, 2005


و البته واضح و مبرهن است که الان که نشستم بعد از صد سال می نويسم اين نوار قلبه رو دوربالای خودشه! فکر کنم يکی از دلايل اينکه حالم خوبه الان اينه که مامان آقای همسر اومده پيش ما و هم از تنهايی در اومدم و هم بهانه دارم برای اينکه کاری کنم و صبح ها از خواب پا شم. برامون يک چمدون سوقاتی آورده که خيلی مزه داد. يک عالمه خوراکی خوشمزه از جمله يک کوه! پسته و يه سری چيزای خوشگل برای خونمون، و از همه مهمتر يه گوشواره نقره خوشگل برای من، از همونا که انگاری بعد از قرن ها از زير خاک در اومده. نمی دونم اين يه نقطه ضعفه يا چيه که دلم غش می ره برای اينکه گوشواره آويز گوشم کنم و وقتی سرم رو تکون می دم گوشواره ها تکون بخورن!


مامان آقای همسر زن جالبيه. از اونا که دلم می خواد يه بار يه داستان در باره اش بنويسم. يه شخصيت به ظاهر آروم که کلا هم عاشق آرامش و امنيته، ولی در عين حال پشت اون شخصيت آروم سرپرشوری داره و من هر دفعه يه چيز جديدی تو شخصيتش کشف می کنم.


اصولا بيشتر اعضای خانواده آقای همسر يه جوری هستن که من به خاطر خودشون دوسشون دارم و باهاشون حال می کنم، نه به خاطر اينکه قوم شووَر هستن! و خوب از اين مساله خوشحالم. چون با وضع و روحيه ای که دارم اصلا تو موقعيتی نيستم که بتونم فيلم بازی کنم و الکی روی خوش نشون بدم. حالا اميدوارم "مَشِی" رو زيادی اذيتش نکنم اين يه ماهه که بازم بياد پيشِمون. آخه يه جورايی بوی مامان خودم رو می ده...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage