خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

May 16, 2005


يه سال شد. اصلا نمی دونستم دارم چيکار می کنم. اون شب عين يه ربات بودم. مطمئن بودم هواپيما سقوط می کنه. اشک بود، اشک، خواب و بيداری. روسری هاشون رو برداشته بودن و من هنوز تو شوک بودم. ايران اير خوب. ايران اير دوست داشتنی. ايران ايری که سال هاست به افسانه ها پيوسته. تمام تنم بی حس بود. بقلت کردم و تو بقلت زار زدم و رفتم. يادته؟ با چشام از همه چهره ها، پرده های اشک، نگاهاشون که پشت ديوار رديف شده بودن عکس گرفتم. آسمون دور می شد. آسمون من دور می شد. دلم می خواست چنگ بندازم و ساختمونای اکباتان رو که کوچيک و کوچيک تر می شدن بگيرم. قيافه دوست داشتنی سينا از پشت شيشه ها. دو ساعت گپ زديم تو همون فرودگاه و سيگار کشيديم. يادته؟ می خواستيم همشو برامون بگی. می خواستيم بدونيم چی به سرت گذشت. فرناز دوست داشتنی. چقدر خوبه روزنامه روز در اومد. مانی چقدر ناز شده بود. اون سه روز رو بايد از تقويم اين يه سال جدا کنم. صفحه هاش رو بکنم و نگه دارم. بابام زنگ زد. گفت يه سال شد بابايی. و من زدم زير گريه. بغض اين يه سال رو براش نگه داشته بودم. همه اش ترکيد. گفتم خيلی سخت گذشت. گفت يه قرن گذشت. گفت تحمل کن. گفت همه چی بهتر می شه. گفتم ديگه نمی تونم. گفت می تونی. گفتم آره می تونم.


اين يه سال رو از تقويم عمرم بايد بکنم بريزم دور. نه به خاطر درد نوستالژی ها، نه به خاطر درد دوری ها، نه به خاطر دلتنگی های کافه ای که همين چند روز پيش بستنش. اين يه سال اصلا انگار که نبود. اصلا به خاطر همه روزاش. گم شدن هاش. پا در هوا بودن هاش. درد هاش. خورشيد گم شده بود. صنم گم شده بود. ماه پيشونی هم گم شده بود. اين يه سال سال هذيون هام با دخترم "آبی" بود. اين يه سال درخت گلابی هم ميوه نداد. قهر کرده بود انگار. آره، اين يه سال رو از تقويم عمرم بايد بکنم بريزم دور. درخت گلابی حتما امسال ميوه می ده. سه ماه ديگه آبستن می شه. امسال خورشيد و صنم رو دوباره پيدا می کنم. ماه پيشونی رو می کشم. "آبی" رو به دنيا می آرم...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage