خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

May 21, 2005


يه غر غر بی دليل، شايد هم اسمش رو بشه گذاشت کافه و بورژوازی و ساير قضايا


از سر کار بيرون می اومدم. پياده از سر فلسطين خيابون انقلاب رو قدم می زدم و می رفتم و بر می گشتم و می رفتم کافه 469 تو خيابون وليعصر، همون که نزديک بتهونه. مجله ها رو می ذاشتم جلوم و قهوه می خوردم و سيگار می کشيدم. خسته گيم که در می رفت تاکسی می گرفتم می رفتم خونه. حواسم بود که جلو بشينم دو نفر حساب کنم که حالم گرفته نشه. اين مال روزايی بود که صبح ها کلاس داشتم و بعدش هم شاگرد نداشتم.


نه، قبلش شوکا بود. نه اشتباه نکنين. شوکای اکباتان رو می گم. طبقه پايينش ساندويچ می داد. طبقه بالاش کافه بود. پسره گيتارش هم جزو تزئينات کافه اش بود. يه دونه طوطی هم داشت. بعضی وقتا تابلوهای مردم رو هم از ديوار آويزون می کرد بفروشه. به همراه منوی کافه، منوی موسيقی هم می داد دستت. فرهاد و کوروش يغمايی و مسافر کوير و جو ساتريانی و خلاصه هر چی که مجاز بود ولی دوست داشتنی بود داشت. هر مشتری جديد می تونست آهنگ بعدی رو انتخاب کنه. مثل خر بستنی و شان ساين! و شوکولات گلاسه می خورديم. تولد می گرفتيم توش. يه پاکت سيگار رو با هم می کشيديم و شيده اخم می کرد و دماغش رو با روسريش می گرفت. بعد يهويی پسره و طوطی و گيتارش رفتن و گفتن اجازه نداريم ديگه تولد بگيريم. موسيقی هم دامبولی شد و از منو خبری نبود. شان ساين ها هم ديگه تبديل شده بود به سان شاين های بد مزه.


نه، نه، قبل از اون الوند بود. همون که شيده تا روز آخر هم بهش گفت دماوند! همون که سر پل تجريش بود و پله می خورد می رفت پايين رو می گم. روزای دوشنبه 4 ساعت بيکار بودم بين کلاس هام و خونمون هم خيلی از تجريش دور بود. برای همين می موندم دورو ورای دانشگاه. کسی رو نمی شناختم. می رفتم اونجا درس می خوندم و مجله می خوندم و سيگار می کشيدم و کافی شاپ می خوردم! ترم های بعد که با شيده کلاس هامون يکی می شد يهويی کرمم می گرفت، می گفتم هوا کافی شاپيه! اونم که بد تر از من آماده بود. کلاس ها رو دودر می کرديم می رفتيم شان ساين و کرم کارامل بی استخون و قهوه می خورديم. يه بار هم که يک قرون پول نداشتيم از بچه ها پول قرض گرفتيم رفتيم بيتا.


کجا بودم اصلا؟ قاطی پاتی شده ذهنم. می خواستم از کافه 78 بگم. فکر 469 نمی ذاره! روميزی هاش چهار خونه های سبز يا قرمز بود. عين در مربا. آدم های مختلفی اومدن سر اون ميز کناری نزديک در با من نشستن، اما همشون رفتن و آخرين بار هم تنهايی اونجا نشستم. با فرق اينکه آخرين نفری که اونجا سر اون ميز نشست باهام، يه جای دور ديگه منتظرم بود.


ولی داشتم از شوکا می گفتم. اون رو که بستن. بعدش 77 باز شد. تولد ها رو اونجا می گرفتيم. همونجا بود که يه دسته کرفس رو به جای دسته گل به علی کادو داديم. دم در توالتش اونقدر خوشگل بود که کنارش عکس می گرفتيم. قرارمون شب يلدا سال 87 همونجاست دوباره. ساعت هفت. آخه جمعمون يه جورايی پاشيد. روزای آخری که داشتم می رفتم ديدم اسم 77 شده 7!


عدد ها، عددها. کافه های عددی... اونی که تو مرکز خريد گاندی بود و اسمش رو يادم رفته. کنج هم خوب بود. کافه تئاتر مزه اش به تيکه "نان، مهر، و چهار ديواری" بود که از اون شعر برام خوند و اشک تو چشاش جمع شده بود. کافه رئيس رو زياد دوست نداشتم. کاشکی می دونست استار باکس اصلا حس و حال کافه رو نداره که از اون تقليد کنه. آناناس و توت فرنگی کيفشون به شوخی ها و خنده هامون بود. توت فرنگی و صدف روبروی پارک ساعی خاطره هاشون به ياد موندنی شد. از اونا که تا آخر عمرم هم يادم نمی ره. موسيقی متن خاطره اش هم موسيقی متن فيلم تايتانيک. آلبالو سياه رو هم يادم نمی ره. دليلش رو فقط خودم می دونم و ستون های اونجا! چه ستون های خوبی بودن!! کافه بلاگ رو به خاطر تست های ژامبون مخصوصش! دوست داشتم. کافه عکس فضاش خوب بود ولی غريبه بود...


اما 78 يه چيز ديگه بود. تنها کافه ای بود که جمع پر سر و صدای مارو ننداخت بيرون. روی خوش اون خانومه، کل کل کردن ها با اون آقاهه، منوی منحصر به فردش. پاتيل خيار سکنجبينش. يه سال خاطره. يه سال خنده. تولد ها، دعوا ها. خداحافظی با يه عده دوست تو اون کافه...


***


خاطره های من از کافه های تهران، بهترين قسمت خاطره های من از شهر شولوغه. شهر شولوغی که بهترين سينماش آتيش گرفته بود، مهمونی هاش همراه با ترس و لرز کميته بود، کلاب و بار نداشت، فيلم خوب برای ديدن کم داشت، تئاتر خوب خيلی کمتر داشت، قليون کشيدن برای خانوم هاش هزار تا اما و اگر داشت، بچه های خيابونی از سر و روش می باريد، ترافيکش وحشتناک بود، و و و...


شادی های کوچيک ما تو شهر شولوغ خيلی هاش تو همين کافه ها بود. همون شادی های کوچيکی که حالا اسمش رو گذاشتن تفريح بورژوا ها، تفريح مرفهين بی درد، تفريح جوجه روشنفکرا...


نمی فهمم اين آدما رو. آدمايی که خودشون هم تو همون شهر زندگی می کنن، آدمايی که حتما خودشون هم بعضی وقتا کافه می رن. نمی فهمم چرا داشتن شادی های کوچيک زندگی اتهام می شه، نمی فهمم چرا هميشه ازمون انتظار می ره فقط به درد و رنج فکر کنيم و شادی نداشته باشيم. نمی دونم چرا بعد از ساعت ها کار و سر و کله زدن با سختی های شهر شولوغ، دو ساعت کافه نشينی به ريشخند گرفته می شه و برچسب بی دردی روش خورده می شه.


***


تو شهر دور تو يه روز آخر هفته راه می رم و شلوغی رو نگاه می کنم، لباس ها رو نگاه می کنم، بوی الکل رو استشمام می کنم، يه ماشين از جلوی صف دراز کلاب رد می شه که راننده اش لپ تاپش رو رو به بيرون گرفته و از لپ تاپش فيلم پورنو پخش می شه، يکی اونورتر از بس خورده داره بالا می آره. هوا يه خورده خنکه اما دخترا کمترين ميزان لباس رو پوشيدن. خوبه، خيلی خوبه. اما شهر شولوغ من نه بار داشت نه کلاب، نه دختراش لباسای لخت و رنگی می پوشيدن نه پسراش از خوردن زيادی مشروب گوشه خيابون بالا می آوردن. شهر من فقط به شادی های کوچيکی مثل گپ زدن ها تو کافه هاش خوش بود.


نمی فهمم اين آدم ها رو...




Comments

سلام خورشید جان...وای که چقدر دلم گرفت!!

شبنم | May 21, 2005 08:15 AM


چقدر قشنگ و صمصيمی نوشتی :-) نمی دونستم تو ی ايران از ايت کاهی شاپ های رنگارنگ هم هست :-) امون حاطرات که گاهی ول کن نيستند :-) راستش کمی من رو به ياد عصر های پاريس انداحت و همون عصر هائی که هنوز برای بار و کلاب رفتن زوده و ميری توی کافی شاپ هاتا غروب بشه :-)

jay | May 21, 2005 08:24 AM


manam nemifahmam
az vaghti oomadam injaha az inke nemitoonam mese khode ina tafrih konam, mast konam, va az in masti lezzate ghadimaro bebaram,daram be khodam shak mikonam
!
be ma yek omr chi gozashte ke inghadr ba donia gharib
shodim
?!
delam mikhad betoonam az tahe del too ye jame chand nafari shad basham o bekhandam, mese khandehaye sare klasa vaghty ostada ro maskhare mikardim, ya adashoono dar miovordim,
vali dige chizi mano oonjoori nemikhandone va be hayejan nemiare
,
BA ROOHE MA CHI KAR KARDAN
?

marjan | May 21, 2005 08:26 AM


Sanam jaan,
rastesh barkkhalaf-e kahylyhaa keh baa webloget haal mikonan, man hich vaght az matalebet khosham nemiyoomad....amma in baar in matlabet in gahd beh delam neshast keh havas kardam vasat comment ham bezaram o behet khasteh nabashi begam....shayad dalilesh in basheh keh man ham invar-e abam o mesl-e khodet tazeh oomadam o delam bara-ye oon shahr-e sholoogh-e ba safaa bad joori par mizaneh....
yek nokte-ye digeh va oon inkeh chera har vaght dar har moredi mikhay ezhar-e nazar koni in ghadr az pish ozrkhahi mikoni o be enteghad-haa-ye ehtemali javab midi...albatteh midoonam keh ma-ha hameh dar donyaa-ei az ang zadan-haa o barchasb zadan-haa gereftar shodeh-eim vali fekr mikonam hameh bayad kam kam yad begirim keh har adami hagh-e ezhar-e nazar dareh cheh dar mored-e inkeh beh ki mikhad ray bedeh, cheh dar mored-e kafe-ei keh tateel shodeh va ...
behet babat-e movaghiyetet bara-ye rah yaftan-e beh univ ham tabrik migam ...khosh haal shodam (mibini keh ba matalebet hal nemikonam amma khabarhaat row donbal mikonam ;))....khodet row bara-ye yek doreh-ye nafas bor-e kamar shekan amma por malat amadeh kon...

yek ashena | May 21, 2005 09:01 AM


سلام خورشید خانم عزیز!
اومدم بگم، بتهون رو جمع کردن بردن میدون محسنی. دلیل‌اش رو هم نمی‌دونم! اما کافه 77 و 78 و... همه خوب‌اند، اما زیادش واسه جیب و سلامتی ضرر داره! آخه می‌ترسم از کافی‌شاپ که بیام بیرون سرم رو بندازم پایین که چشم‌ام به ویترین بتهون نیفته و کار تازه‌ای نبینم و دلم نخواد... تازه می‌ترسم انقدر به پیسی بخورم که حتی بلیط هم نداشته‌باشم. که از اتوبوس آویزون بشم!
موفق باشی.

مهرداد | May 21, 2005 09:59 AM


سلام خورشید خانم عزیز!
اومدم بگم، بتهون رو جمع کردن بردن میدون محسنی. دلیل‌اش رو هم نمی‌دونم! اما کافه 77 و 78 و... همه خوب‌اند، اما زیادش واسه جیب و سلامتی ضرر داره! آخه می‌ترسم از کافی‌شاپ که بیام بیرون سرم رو بندازم پایین که چشم‌ام به ویترین بتهون نیفته و کار تازه‌ای نبینم و دلم نخواد... تازه می‌ترسم انقدر به پیسی بخورم که حتی بلیط هم نداشته‌باشم. که از اتوبوس آویزون بشم!
موفق باشی.

مهرداد | May 21, 2005 09:59 AM


man ta hala inghadr delam tang nashodeh bood

shapari | May 21, 2005 12:04 PM


سلام خورشید عزیز. اینا رو گفتی اما نگفتی خیلی از دخترای تهرانی حتی اسم این کافه ها به گوششون نخورده. اونا نه سان شاین می خوان و نه لباسای رنگی و نه مهمونی. اونا فقط می خوان یه لحظه برای خودشون باشند. اونا می خوان یکی حرفشون رو بشنوه اما هیشکی نیست... اینجا خیلی کافه هست. کافه هایی که بعضی ها حتی توش سرک نکشیدند. اینجا بعضی وقتها اینقدر تلخه که من از خودم شرمنده می شم. از توقع و انتظار زیادی که دارم. اینجا تهرانه و خیلی ها با گول زدن خودشون و امید به روزهای قشنگی که شاید هیچوقت نیان روزگار رو سر می کنند.

نی آوا | May 21, 2005 12:05 PM


خورشیدخانمی، نازنین‌دختر، گذشته که تکرار نمی‌شه امیدوارم که آینده برای خودت و همه دخترک‌ها و پسرک‌های شهرمون به‌از این‌ها باشه. خیلی با احساس نوشتی گل من. با این‌که تمام ایام نوجوونی و جوونی‌ام رو جای دیگه‌ای بودم اما حس‌ات رو بهم منتقل کردی خانم‌ام.

هاله | May 21, 2005 01:06 PM


akh ke cheghadr delam gereft, hala tassavor kon mano dar in havaye del gerefte UK mani ke asheghe coffeshop boodamo hastam inja chizi joz bar peida nemisheeeeeeeee

sara | May 21, 2005 01:07 PM


دلم گرفت. بد جوری گرفت!الان با مامان صحبت می کردم. این وویس چت لعنتی هم که هی قطع و وصل می شه! مامان می گفت تهران یه ریز داره بارون میاد.
من تازه اومدم این ور آب! می دونی؟ با اینا خیلی فرق دارم! اصلا نمی فهمم لذت بردن یعنی چی! گاهی فکر میکنم اینا الکی خوشن! اما وقتی سر کار می بینم که چقدر جدی هستن مخم هنگ می کنه!
ممنون که خاطرات قشنگ تهرون رو نوشتی. من با نظر اون دوستی که می گفت زیادیش واسه ی جیب ضرر داره موافقم! من خیلی وقتا یا پول نداشتم برم کافه یا اگه می رفتم کلی شاکی می شدم که یارو داره منو سر کیسه می کنه! بیچاره صاحب مغازه! دیروز وقتی رفتم سلمونی و یه خانم چینی گه زد به کلم و بیست دلار + تکس!!! ازم گرفت کلی خندم گرفت.

مازیار | May 21, 2005 01:28 PM


aman az daste in daneshjohaye zaban!

kamyar | May 21, 2005 01:29 PM


salaaaam .omidvaram ke hamishe por az hes ,hesaye kheili khooob o amigh bashid.ehsas haee ke zendegii chandin barabar lezzat bakhsh mikonan.neveshtatoon kheili doost dashtani boood.paydar o shad bahsid .

hedieh | May 21, 2005 03:04 PM


هه!به توت فرنگی می گفتيم فلفل دلمه ای!يادش به خير!:)....

maryam | May 21, 2005 03:29 PM


واسه چی اینجا کامنت دونی داره؟!؟:)

سینا | May 21, 2005 03:30 PM


uknow! u brought tears 2 my eyes! it was very emotional!
u know, I miss ur BUSY CITY all the time, or that one place inekbatan thatused 2 sell ash during winter and icecream durin summer. u know ; u made me look back at my life, and notice what i lost and what i gain! well i gotte tell u girl, i gain nothing and lost alot.
i luved this writing of urs, it was vivid
if u came in LA, or OC let me know.

persian girll | May 21, 2005 04:00 PM


خورشید خانم عزیز
فکر کردم اینبار خودم قلم بدست گرفتم و اینها را نوشتم. یادش بخیر. روزی بازمیگردیم به امید آنروز

parvane | May 21, 2005 08:01 PM


عزیز میبینم که در جهت گسترش آزادی بیان اجتماعی !منطقه سوق الجیشی کامنت رو باز کردی و ملت دارن اینجا تردد میکنن .
از قدیم گفتن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ( و شاید هم اگر نخواهد ) .

کلاغ سیاه | May 21, 2005 08:18 PM


صنم جان! باور کن دلم گرفت. خيلي صميمي بود.

rebel | May 21, 2005 08:32 PM


چند تا خاطره اي كه از كافي شاپ نشر ثالث و آلبالو سياه دارم كه مثل تو هيچوقت فراموش نمي شن ... منم دلم به همين خاطرات ... خنده ها ... بي دغدغه بودن براي يكي دو ساعت خوشه ...

fara | May 22, 2005 12:01 AM


توی ایران قبل از اینکه جوونی کنی پیر می شی. برای نسل ما حتی قبل از اینکه بچگی کنی پیر شدی رفته. تغییرات انقدر سریع اتفاق می افته که نمی شه بهش رسید و هیچ نسلی اون یکی رو قبول نداره. حتی از این هم بدتر. با هم احساس رقابت و دشمنی می کنن.

دلارام | May 22, 2005 12:18 AM


خورشید، هم‌شهرکی عزیز
یادش بخیر چهارشنبه سوری‌ها وقتی جوادها می‌آمدند توی شهرک حال کنند و ماها باهاشان دعوا می‌کردیم.
و می‌گفتیم جوادی گو هوم. جوادها اکباتان آخر عشقششان بود . ولی هرگز نتوانستیم باهاشان دوست شویم چون جواد بودند دیگه.

سینه چاک | May 22, 2005 12:45 AM


اینقدر هاپار هاپار نکن ... 3 ماه دیگه به اون بوی ناز الکل و دیدن مصابیح قبیهه‌ی دیگه هم عادت می‌کنی ....
گولبولت

تافته | May 22, 2005 01:59 AM


احساس کافه روی رو شاید خیلی ها نفهمند وقتی فقط یه قدی پول داری که میتونی یا با تاکسی بری خونه یا بری کافه، ووقتی میری کافه، خیلی وقتها میشنوی که میگن ای بابا این که همیشه تو کافه اس، چه میفهمن که حس تورو، من ترجیح میدادم زیاد اینور اونور نرم، حس گپ زدن با کافه چی - بعد از یک روز پر تنش و خسته کننده - حالا هرکی میخواد باشه، یار علی مقدم، محمود رضا، مهروا یا طه بهر حال خوبه، دیدن دوستات و یا کسائی که اگه کافه نباشه هیچوقت نمیبینیشون خوبه،بحث های عجیب و غریبی که در هیچ جا دیگه ممکن نیست بشنوی، بوی قهوه حالتو جا میاره اما جالبه مملکت ما مملکت خاطره هاست هر روز باید برگردی روز قبلتو ببینی و افسوسشو بخوری، هر روز. تهران دوست داشتنی رو با ترافیکش و دودش و عموم مردم مزخرفشو و اداره اماکنشو به خاطر این تحمل میکنی که بری کافه، بری تو کریمخان و نادری و جلوی دانشگاه راه بری. اما میدونم که هرروز باید سرمونو برگردونیم و بگیم چه خوب بود پارسال و ......
کافه بد چیزیه.

امیرعلی | May 22, 2005 02:16 AM


مثل هميشه شاهكار بود مرسي صنم جونم

eama | May 22, 2005 02:23 AM


نزديک ۴ راه پهلوی يک کافه ديگه ای هم بود بنام کوکب امان ... يادش بخير .. چه روزها و جه شبهای اونجا گذشت .. و با چه آدمهايی ...ياد اون آدمها ياد اون جانهای شيفته بخير ....

... | May 22, 2005 03:39 AM


سلام. هرچند كه نميدونم دارم به كي سلام ميكنم !!!خيلي جالبه كه اينجا متونم پيام بفرستم هميشه فكر ميكردم ارتباط با شما يك طرفه است مثل همه ارتباط هاي شهر شلوغ... به هر حال هر جاي دنيا كه هستيد براتون آرزوي خوشبختي دارم.

اردلان | May 22, 2005 05:53 AM


salam sanam jan...kheily ghashang bood deltangi hamishe harjaie donya ke bashim voojood dare

maryam | May 22, 2005 07:12 AM


صنم عزيز... يه عالمه حرف دارم كه يكي همين روزا مي‌خوام برات ميل بزنمشون! و خيلي دلم ميخواد بخونيش! ميشه حواست باشه كه تو spam ها نره؟! ممنون ميشم... :)

SaChLi | May 22, 2005 07:25 AM


اين‌كه روي گزينه‌ي «كامنت» كليك كني و منتظر بموني تاصفحه عوض بشه، خيلي احمقانه است!
بعدش هم دوست خوب و سردبير اجرايي وسابق كاپاچينو (درست نوشتم؟)يك غلط فاحش داري كه متاسفانه جماعت روزنامه نگارهم زياد به‌كارمي‌برن : تلفظ عاميانه «جزو» معموله ! اما فكر نمي‌كني «و» جزو، اضافه است؟ «جزء» درسته و اگر خواستي از عربي نويسي پرهيز كني، مي‌توني حمزه‌ي اون رو هم نذاري.
سوم و آخرندش:خيلي از خانم‌هاي‌آن‌چناني(البته دور از جون شما)را ديدم جلوي تاكسي و 2 نفره مي‌نشينن و مكالمات بلند بلند تلفني اونا(با موبايل نازنين‌اشان)، شغل‌شريف‌شان را لو مي‌دهد! در عوض، خيلي از دختران و خانم‌هاي سالم رو هم ديدم كه توي شلوغي ميني بوس ايستاده و مراقب خودشون هستن و آب از آب هم تكون نمي‌خوره...
اين جوري به جامعه نگاه كردن، مناسب آدم متفكري مثل شما نيست

ح.ش | May 22, 2005 07:56 AM


اين‌كه روي گزينه‌ي «كامنت» كليك كني و منتظر بموني تاصفحه عوض بشه، خيلي احمقانه است!
بعدش هم دوست خوب و سردبير اجرايي وسابق كاپاچينو (درست نوشتم؟)يك غلط فاحش داري كه متاسفانه جماعت روزنامه نگارهم زياد به‌كارمي‌برن : تلفظ عاميانه «جزو» معموله ! اما فكر نمي‌كني «و» جزو، اضافه است؟ «جزء» درسته و اگر خواستي از عربي نويسي پرهيز كني، مي‌توني حمزه‌ي اون رو هم نذاري.
سوم و آخرندش:خيلي از خانم‌هاي‌آن‌چناني(البته دور از جون شما)را ديدم جلوي تاكسي و 2 نفره مي‌نشينن و مكالمات بلند بلند تلفني اونا(با موبايل نازنين‌اشان)، شغل‌شريف‌شان را لو مي‌دهد! در عوض، خيلي از دختران و خانم‌هاي سالم رو هم ديدم كه توي شلوغي ميني بوس ايستاده و مراقب خودشون هستن و آب از آب هم تكون نمي‌خوره...
اين جوري به جامعه نگاه كردن، مناسب آدم متفكري مثل شما نيست

ح.ش | May 22, 2005 08:13 AM


سلام صنم جان
شاید این کافی شاپ ها یکی از خاطره های مشترک خیلی از ما باشه. کافه 78. کافه بلاگ. کافی شاپ الوند و یک عالمه کافی شاپ با خاطره های جورواجور.
البته این روزها دیگه کافی شاپ ها هم صفای قبل را ندارن. چون تا نیم ساعت می شینیم با کمال ادب صورت حساب را می ذارن روی میزمون و عذرمون را می خوان.
البته شاید اگه یه کم آرامتر بودیم می تونستن تحملمون کنن.
خلاصه جانا سخن از زبان ما می گویی

مریم صورتک | May 22, 2005 09:01 AM


حتما فيلم پرنو هم ميبيني/// واي خداي من///كانال مولتي ويژن؟/// الامان/// بعد كه تحريك شدي چيكار ميكني؟/// واييييييييييي

ماني | May 22, 2005 09:03 AM


So walk away
And close the door
And let my life be as it was before
And I'll never never know
Just how I let you go
But there's nothing left to say
Just walk away ...

Roya | May 22, 2005 09:22 AM


!salam
fek konam in darde tamame kasayiye ke omadan invare ab,maha yad nagereftim ke che shekli shad bashim va shadi konim, yani nakhastan ke yad begirim !
modelaye shadi kardanemonam ba invariya fargh dare,
man khodam hanouz natonestam yad begiram ke che shekli mese ina lezat bebaram, shad basham, ehsasam ine ke ina kheili shayad poch bashan, vali khob ba tamame shadihaye pocheshon az ma sar zende taran, va dost daran ke zendegi konan ama maha?!

kati | May 22, 2005 09:32 AM


خورشيد خانم عزيز!
معين را رد صلاحيت کردند! يه سر به وب‌لاگ‌ام بزن

شبح | May 22, 2005 12:44 PM


سلام. چند وقتی هستش که وبلاگت رو میخونم. خیلی خوشم میاد. خیلی ناراحت شدم وقتی دیدم که بتهوون رو بردن یه جای دیگه. ما هم پاتوقمون اونجا و469 بودش. آخه چسبیده بودش به دانشگاهمون.

سیامک | May 22, 2005 02:12 PM


سلام. راستش از مطلبت خوشم اومد. به هر حال برات آرزوي موفقيت و سربلندي ميكنم. دلم ميخواد سري هم به ما بزني و ما رو هم راهنمايي كني. آخي راستش تازه دستم به خون قلم آغشته شده و تازه كارم . به هرحال اين دنياي وانفسا رو چي ديدي . شايد روزي برسه كه...
منتظرتم. به اميد ديدار

hamed | May 22, 2005 06:34 PM


چقدر قشنگ توصیف کردی! نمی دونی جای بتهوون چقدر خالیه. حالا شده قرض الحسنه بسیجیان! اما 469 سر جاشه. بد جوری دچار نوستالژی شدی. مواظب خودت باش.

آفتاب | May 23, 2005 09:43 AM


salam khorshid.
in postet ro khoondam yade ye chizi oftadam. ye bar man o baradaram rafte boodim nashre cheshme too karimkhan masalan yek adad, tekrar mikonam, yek adad ketab bekharim. vali oon ghadr ketab o cd kharidim na pool dashtim chizi bokhorim (asr bood o ma az sobh chizi nakhorde boodim) na pool dashtim mashin savar shim berim sare ghararemoon too bolvar e keshavarz. kholase raftim tabaghe balash too coffee shopesh ye daghighe beshinim, oon dokhtare ke oonja kar mikard behemoon menue dad o ma goftim ma hame poolemoon ro dadim be ketab o cd o hala pool nadarim chizi bokhorim. oon ham raft o ba ye pakat baz shode pastil bargasht o behemoon tarof kard o goft hala ke pool nadarin pastil bokhorin az goshnegi namirin. kheilee hal kardim. pastil o zadim too rag o rah oftadim peeyade ta dame parke laleh raftim. mamnoon az inke in ro neveshti. kheilee yade ayyam kardam:)

azadeh | May 23, 2005 10:06 AM


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران