خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

May 21, 2005


يه غر غر بی دليل، شايد هم اسمش رو بشه گذاشت کافه و بورژوازی و ساير قضايا


از سر کار بيرون می اومدم. پياده از سر فلسطين خيابون انقلاب رو قدم می زدم و می رفتم و بر می گشتم و می رفتم کافه 469 تو خيابون وليعصر، همون که نزديک بتهونه. مجله ها رو می ذاشتم جلوم و قهوه می خوردم و سيگار می کشيدم. خسته گيم که در می رفت تاکسی می گرفتم می رفتم خونه. حواسم بود که جلو بشينم دو نفر حساب کنم که حالم گرفته نشه. اين مال روزايی بود که صبح ها کلاس داشتم و بعدش هم شاگرد نداشتم.


نه، قبلش شوکا بود. نه اشتباه نکنين. شوکای اکباتان رو می گم. طبقه پايينش ساندويچ می داد. طبقه بالاش کافه بود. پسره گيتارش هم جزو تزئينات کافه اش بود. يه دونه طوطی هم داشت. بعضی وقتا تابلوهای مردم رو هم از ديوار آويزون می کرد بفروشه. به همراه منوی کافه، منوی موسيقی هم می داد دستت. فرهاد و کوروش يغمايی و مسافر کوير و جو ساتريانی و خلاصه هر چی که مجاز بود ولی دوست داشتنی بود داشت. هر مشتری جديد می تونست آهنگ بعدی رو انتخاب کنه. مثل خر بستنی و شان ساين! و شوکولات گلاسه می خورديم. تولد می گرفتيم توش. يه پاکت سيگار رو با هم می کشيديم و شيده اخم می کرد و دماغش رو با روسريش می گرفت. بعد يهويی پسره و طوطی و گيتارش رفتن و گفتن اجازه نداريم ديگه تولد بگيريم. موسيقی هم دامبولی شد و از منو خبری نبود. شان ساين ها هم ديگه تبديل شده بود به سان شاين های بد مزه.


نه، نه، قبل از اون الوند بود. همون که شيده تا روز آخر هم بهش گفت دماوند! همون که سر پل تجريش بود و پله می خورد می رفت پايين رو می گم. روزای دوشنبه 4 ساعت بيکار بودم بين کلاس هام و خونمون هم خيلی از تجريش دور بود. برای همين می موندم دورو ورای دانشگاه. کسی رو نمی شناختم. می رفتم اونجا درس می خوندم و مجله می خوندم و سيگار می کشيدم و کافی شاپ می خوردم! ترم های بعد که با شيده کلاس هامون يکی می شد يهويی کرمم می گرفت، می گفتم هوا کافی شاپيه! اونم که بد تر از من آماده بود. کلاس ها رو دودر می کرديم می رفتيم شان ساين و کرم کارامل بی استخون و قهوه می خورديم. يه بار هم که يک قرون پول نداشتيم از بچه ها پول قرض گرفتيم رفتيم بيتا.


کجا بودم اصلا؟ قاطی پاتی شده ذهنم. می خواستم از کافه 78 بگم. فکر 469 نمی ذاره! روميزی هاش چهار خونه های سبز يا قرمز بود. عين در مربا. آدم های مختلفی اومدن سر اون ميز کناری نزديک در با من نشستن، اما همشون رفتن و آخرين بار هم تنهايی اونجا نشستم. با فرق اينکه آخرين نفری که اونجا سر اون ميز نشست باهام، يه جای دور ديگه منتظرم بود.


ولی داشتم از شوکا می گفتم. اون رو که بستن. بعدش 77 باز شد. تولد ها رو اونجا می گرفتيم. همونجا بود که يه دسته کرفس رو به جای دسته گل به علی کادو داديم. دم در توالتش اونقدر خوشگل بود که کنارش عکس می گرفتيم. قرارمون شب يلدا سال 87 همونجاست دوباره. ساعت هفت. آخه جمعمون يه جورايی پاشيد. روزای آخری که داشتم می رفتم ديدم اسم 77 شده 7!


عدد ها، عددها. کافه های عددی... اونی که تو مرکز خريد گاندی بود و اسمش رو يادم رفته. کنج هم خوب بود. کافه تئاتر مزه اش به تيکه "نان، مهر، و چهار ديواری" بود که از اون شعر برام خوند و اشک تو چشاش جمع شده بود. کافه رئيس رو زياد دوست نداشتم. کاشکی می دونست استار باکس اصلا حس و حال کافه رو نداره که از اون تقليد کنه. آناناس و توت فرنگی کيفشون به شوخی ها و خنده هامون بود. توت فرنگی و صدف روبروی پارک ساعی خاطره هاشون به ياد موندنی شد. از اونا که تا آخر عمرم هم يادم نمی ره. موسيقی متن خاطره اش هم موسيقی متن فيلم تايتانيک. آلبالو سياه رو هم يادم نمی ره. دليلش رو فقط خودم می دونم و ستون های اونجا! چه ستون های خوبی بودن!! کافه بلاگ رو به خاطر تست های ژامبون مخصوصش! دوست داشتم. کافه عکس فضاش خوب بود ولی غريبه بود...


اما 78 يه چيز ديگه بود. تنها کافه ای بود که جمع پر سر و صدای مارو ننداخت بيرون. روی خوش اون خانومه، کل کل کردن ها با اون آقاهه، منوی منحصر به فردش. پاتيل خيار سکنجبينش. يه سال خاطره. يه سال خنده. تولد ها، دعوا ها. خداحافظی با يه عده دوست تو اون کافه...


***


خاطره های من از کافه های تهران، بهترين قسمت خاطره های من از شهر شولوغه. شهر شولوغی که بهترين سينماش آتيش گرفته بود، مهمونی هاش همراه با ترس و لرز کميته بود، کلاب و بار نداشت، فيلم خوب برای ديدن کم داشت، تئاتر خوب خيلی کمتر داشت، قليون کشيدن برای خانوم هاش هزار تا اما و اگر داشت، بچه های خيابونی از سر و روش می باريد، ترافيکش وحشتناک بود، و و و...


شادی های کوچيک ما تو شهر شولوغ خيلی هاش تو همين کافه ها بود. همون شادی های کوچيکی که حالا اسمش رو گذاشتن تفريح بورژوا ها، تفريح مرفهين بی درد، تفريح جوجه روشنفکرا...


نمی فهمم اين آدما رو. آدمايی که خودشون هم تو همون شهر زندگی می کنن، آدمايی که حتما خودشون هم بعضی وقتا کافه می رن. نمی فهمم چرا داشتن شادی های کوچيک زندگی اتهام می شه، نمی فهمم چرا هميشه ازمون انتظار می ره فقط به درد و رنج فکر کنيم و شادی نداشته باشيم. نمی دونم چرا بعد از ساعت ها کار و سر و کله زدن با سختی های شهر شولوغ، دو ساعت کافه نشينی به ريشخند گرفته می شه و برچسب بی دردی روش خورده می شه.


***


تو شهر دور تو يه روز آخر هفته راه می رم و شلوغی رو نگاه می کنم، لباس ها رو نگاه می کنم، بوی الکل رو استشمام می کنم، يه ماشين از جلوی صف دراز کلاب رد می شه که راننده اش لپ تاپش رو رو به بيرون گرفته و از لپ تاپش فيلم پورنو پخش می شه، يکی اونورتر از بس خورده داره بالا می آره. هوا يه خورده خنکه اما دخترا کمترين ميزان لباس رو پوشيدن. خوبه، خيلی خوبه. اما شهر شولوغ من نه بار داشت نه کلاب، نه دختراش لباسای لخت و رنگی می پوشيدن نه پسراش از خوردن زيادی مشروب گوشه خيابون بالا می آوردن. شهر من فقط به شادی های کوچيکی مثل گپ زدن ها تو کافه هاش خوش بود.


نمی فهمم اين آدم ها رو...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage