خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

May 22, 2005


ایران برای همه ایرانیان!

accessdenied.jpg


لوگو از وبلاگ الفبا – خبر های مرتبط رو هم داره جمع می کنه


آره، تاج زاده راست می گه. دولت بعد ازخاتمی دولت کودتاست. برای اينا مشروعيت مهم بود؟!! اگه مهم بود که اين کار رو نمی کردن. می ذاشتن ما ها که هنوز ته اميدی داشتيم و به قول شماها گوسفندای مزرعه بوديم به معين رای می داديم. ماها که دلمون به اصلاحات پله ای خوش بود. يواش يواش... سلطنت نمی خواستن مامان باباهامون. اينهمه کشته دادن و اعدام و زندان و اونوقت يه سلطنت متحجرتر از توش اومد بيرون. فکر اينجاش رو نکرده بودن. نمی دونم بخندم يا گريه کنم. حالا می تونم خوشحال باشم که ديگه هيچکس نمی تونه بهم اتهام بزنه خيانتکار و جنايت کارم به ايران با رای دادنم، چون من هم ديگه رای نمی دم. ولی مگه مهمه کی چی می گه؟ دلم به چی می تونه خوش باشه؟ اپوزيسيونی که به منِ نوعی اتهام خيانت می زنه؟ اون يکی اپوزيسيون که خودش پرونده حقوق بشری داره به خاطر رفتار با اعضای خودش؟ اون يکی اپوزيسيون که کارش حکم صادر کردن از روی باد شيکمه؟ رفراندومی که قراره رو هوا انجام شه؟ اپوزيسيونی که از واقعيت بيست و پنج سال دوره؟


يه دوست قديمی چند وقت پيش بهم گفت درسته که اميدمون به اصلاحات تدريجی از درون بايد باشه، اما همين اصلاح طلبا هنوز خودشون راست می زنن. هنوز به اندازه کافی برای تغيير راديکال نيستن. رای نياوردن معين به راديکال تر شدنشون کمک می کنه. اونوقت شايد در دوره های بعدی که اومدن، از خاتمی کارای بيشتری بکنن. ته دلم اين حرف يه جورايی درست اومده بود. دو به شک شده بودم که رای بدم يا نه. می خواستم ازش بنويسم يکی از همين روزا. اما همين هم نشد. يعنی اصلا قبولش نکردن. رجل سياسی که به ولايت فقيه هم اعتقاد داشت و اهل نماز و روزه و ريش و پشم هم بود و از خودشون بود رو هم رد کردن. راديکال شدن پيشکششون. حالا ديگه خنثی بودنشون هم فرقی به حالمون نمی کنه. گنجی بيخودی زندانی کشيدی. گنجی فکر اينجاشو کرده بودی؟ می موندی خونه ماستت رو می خوردی. حالا با تو و امثال تو چيکار خواهند کرد؟ نگرانم. نگران شوهر دوستم که معلوم نيست چرا زندانی شده. نگران مجتبی. نگران مسيح و محبوبه و اميد و آرش. نگران همه اونايی که با اسم خودشون حرف زدن و کار کردن. چی به سرشون مياد؟ نگران شهر شولوغم. نگران همه دوستامم. نگران خودمم. انگاری ته ريشه هامون رو هم بريدن.


می گه اينا برنامه اشون قلع و قمعه. کودتای اساسی. اون يکی می گه می خوان دهه شصت رو تکرار کنن. تنم می لرزه. از دستمون چيکار بر می آد؟ از دست من و تويی که به هيچ جا بند نيستيم، از سياست متفريم، و فقط تمام زندگيمون رو سياست پيچونده هميشه؟ ار دست من و تويی که دلمون می خواد فقط يه هوای تازه برای تنفس تو کشورمون باشه چی بر مياد؟ با ديکتاتور چيکار می شه کرد؟ باز بايد خونی ريخته شه؟ باز بايد تئوری آخر زمانی بشه که اونقدر ظلم و جور بشه تا بعد يهويی از يه جايی بزنه بيرون و قيام و انقلاب بشه؟


می گه بايد اونقدر گندش رو درارن تا بترکه. می گم ديگه چقدر بايد گندش درآد؟ می گم مگه دهه شصت نهايت گندش در نيومد؟ می گم مگه بالاتر از سياهی رنگی هست؟ می گه يه نگاهی به عراق بنداز...


من از حکومتم متنفرم. از دزدهايی که کشورم رو، هوا رو، و خنده رو از مردم کشورم دزدين متنفرم. از ناتوانی خودم هم متنفرم.


***

مجموعه ای از لينک های مرتبط در هنوز




 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage