« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
June 5, 2005
گنجيشکا جيک جيک می کنن. نی نوا تو گوشمه. ديشب طبق معمول ملت گوشه و کنار خيابون بالا می آوردن از بس خورده بودن. اما يه دختره تنها بود و بالا می آورد. يه جوری شدم. معمولا اونايی که بالا ميارن يکی باهاشون هست. چرا تنها بود؟ به من چه... مارگاريتا خيلی دوست دارم. مارگاريتای بدون تکيلای "چيلی" تخت طاووس رو هم دوست داشتم (راستی تخت طاووس مطهری بود يا بهشتی؟ هيچوقت ياد نگرفتم.) دلم برای همه بچه هايی که از چيلی خوششون نمی اومد و هميشه غر به جونمون می زدن تنگ شد. دلم برای گل صد برگ که هيچوقت نشد با هم بريم مارگاريتا بخوريم و همش دو بار تو عمرم ديدمش هم تنگ شد. چقدر دلم می خواست باهاش حرف بزنم. راستی خيلی بده به يکی بگين چرا آرايش می کنی، مگه می خوای بری عروسی؟ آرايش خيلی خوبه. روح آدم رو شاد می کنه. زنده باد فرهنگ سرمايه داری و بهره کشی اقتصادی از زنايی که دلشون به رنگ و وارنگ خوشه. خوشه های خشم رو هم می شه پشت قرمزی رژ لب و ريمل و سايه چشم و سرخاب قايم کرد. خستگی چشم ها رو هم همينطور. اما بارون که اومد ريمل نزنين که بتونين راحت برين زير بارون خيس بشين. يعنی منم اگه پير بشم وقتی بارون بياد فوری می دو ام زير يه سقف قايم می شم که آب به موهام نخوره؟ يه موی سفيد ديگه پيدا شد و کندمش. من هيچوقت پير نمی شم، من از بارون فرار نمی کنم. صدای تق تق بارون توی ناودون خونه امون رو دوست دارم. برام عين لالايی می مونه و خوابم می بره باهاش. من آرايش کردن رو دوست دارم، خستگی چشم ها رو قايم می کنه، اما نگاه رو قايم نمی کنه. من عينک آفتابی رو هم دوست دارم...
|